نشریه فرهنگی هنری طلوع

در جشن جنوبی چشمانت بقعه ای خواهم ساخت

نقد و بررسی اشعار ، 11

نویسنده: حبیب غریبی / الهام عزیزی مقدم | جمعه 12 آذر 1395 ساعت 16:49


نقد و بررسی اشعار
مجموعه نقدهای جناب آقای عباس اوجی فرد
(( من مچ «فروغ» را گرفتم ))



به ادامه مطلب رجوع کنید :






من مچ «فروغ» را گرفتم.

عباس اوجی فرد



شعر در دوره ی معاصر جایگاه خودش را در بین جامعه از دست داده است و این به دو عامل اساسی بر

می گردد، یا اینکه شاعران بزرگی در حد یک قوم، در حد یک جامعه ظهور نکرده اند و یا اینکه مردم

عناصر و پدیده های دیگری را برای تفریح و سرگرمی خود جایگزین شعر نموده اند و من هر دو عامل

را در تشدید چنین بحرانی دخیل می دانم.

حالا که به پایان سال 1395 داریم نزدیک می شویم، این قرن هزار و سیصد هجری شمسی هم رو به

اتمام است و دیگر عمری از آن باقی نمانده است. اگر دقیق و موشکافانه به تاریخ ادبیات معاصر نگاه

کنیم، متوجه خواهیم شد که اکثر شاعران بزرگ از اواخر دهه های 1270 هجری شمسی به بعد تا

1310 تا 1315 هجری شمسی پا به عرصه حیات و ادبیات گذاشته اند، حالا عمرشان کوتاه یا طولانی،

دیگر بعد از آن ها شاعران بزرگی خلق نشده اند. دز زمینه داستان و رمان نیز با چنین وضعیتی روبرو

هستیم و این یک نوع آسیب و لطمه ی بزرگی به ادبیات امروز ایران می تواند باشد و تعداد گویندگان

بزرگ، منظورم گویندگان رادیو و تلوزیون نیست که آدم از صدا، لحن و تیپشان زده می شود و رادیو و

تلویزیون را خاموش می کند ، همیشه انگشت شمار می باشد، چرا که در هر قرن و دوره ای تنها تعدادی

هنرمند بزرگ به درخششهای آن چنانی و آسمانی می رسند، انگار که طبیعت و جامعه گنجایش خیل

هنرمندان بزرگ را در یک قرن و یا یک دوره را در خود نمی بیند و یا به عبارت دیگر اینکه طبیعت و

یا گردش کائنات چنین صلاحی نمی بیند که همه ی هنرمندان بزرگ با هم در یک قرن و در یک جامعه

متولد شوند و ظهور کنند و این هم خودش یک نوع معمای هستی است که از چشمان تیز بین همگان

پنهان و دور می باشد و آن تعداد بیشماری هم که در هر دوره ای در اطراف ادبیات و هنر پرسه می زنند

آدم هایی معمولی یا ضعیف و دوره گردی بیش نیستند که عمر خود را در این راه دارند بیهوده تلف می

کنند.

البته ناگفته نماند، حتی وقتی که به آثار گویندگان بزرگ هم مراجعه می کنیم و آثار آن ها را مطالعه می

کنیم به عبارات، ابیات و کلماتی برخورد می کنیم که علاوه بر اینکه زیبا و جالب نیستند، به قسمت های

دیگر آن شعر، داستان و یا رمان لطمه می زنند و ارزش آن نوشته را پایین می آورند. در کارنامه ی

ادبی منوچهر آتشی این شاعر بلند پایه و بلند مایه معاصر، علی رغم آن طبع بلند و درخشانش به بیانی

پراکنده، شکننده و خارج از اصول شعری مواجه می شویم. نگاه کنید:

هضم نمی شوم در اندوه

مثل عکس درخت

به معده ی آب ...

«از مجموعه شعر «چه تلخ است این سیب» شعر «سنگواره سرگردان»

ستاره اما پاهای درازتری دارد

که روی هوش علف ها فرود آمده، عسل بر میدارد از سبوی شبنم

«از مجموع شعر « چه تلخ است این سیب» شعر «شب رو»

در هر دو شعر که قسمتی از آن را مثال زده ایم، هیچ حس روشن و سازنده ای را در مخاطب ایجاد نمی

کند. معده ی آب، دراز بودن پاهای ستاره که تا هوشیاری علفها پایین آمده و از کوزه ی شبنم عسل بر می

دارد، چه چیزی را شاعر می خواهد برساند؟ شعر باید از لحاظ تخیل و تصویر سازی زیبا و جذاب باشد

و یا از لحاظ احساس و عاطفه، غنی و هیجان انگیز جلوه نماید و یا تلفیقی از تخیل و احساس قوی و پویا

باشد. آتشی می توانست از اینگونه مصراع ها و ابیات را در اشعارش نیاورد و یا حذف نماید. از آتشی ما

ابیاتی درخشان با مایه های بومی، اجتماعی و جهانی سراغ داریم که تعدادشان کم نیستند. به این قسمت از

شعر «جاده ی بازارگان – سیراف» از مجموعه شعر «خلیج و خزر» توجه کنید:

زنهای گل لباس «ولایت» اما

پشت درخت های نارنج و سدر وحشی

رأس هزار پای هیولا را می پایند

و با اشاره نشان می دهند

حجم غرور خواب آلودی را

که روی اسب خسته

لق می خورد:

« اسکندر است!»

به نجوا از هم می پرسند:

« این است آن که آمده تا آن سوی جهان برود» ...

چه زیبا و چه عالی منوچهر آن دیدگاه های بومی، اجتماعی و جهانی خود را در این شعر بلند، در این

حادثه بزرگ ادبی ریخته است، به هم گره زده است و نگاه های حیران زنان این منطقه از جهان را نسبت

به ابهت آن امپراطور بزرگ جهان، یعنی اسکندر مقدونی همراه با اشیاء ساکن و متحرک و حاضر در

مسیر حادثه اعم از نارنج، سدر و رأس هزارپای هیولا را با شگردی خاص که شامل کل این شعر بلند

می شود؛ تبدیل به سکانس های یک فیلم در شعر نماید.

من مچ «فروغ» را گرفتم. «تنها صداست که می ماند» از فروغ فرخزاد نیست. این یک سرقت ادبیست

که خود فروغ و حتی هوادارانش نخواستند صدایش را در بیاورند. شعر «حاشیه نشینان رود» از

مجموعه شعر «شعرهای پراکنده» فدریکاگارسیالورکای اسپانیایی را باز کنید. در آخرین مصراع این

شعر گارسیالورکا سروده است که: «صداست که می ماند» و فروغ فقط کلمه «تنها» را در آغاز این

مصراع آورده است. اتفاقا گارسیالورکا در این مجموعه شعرش کلمه «صدا» را به شیوه های مختلف در

سروده های دیگرش به کار گرفته است، و این سرقت ادبی از فروغ را نمی توان از نوع توارد ادبی به

حساب آورد. و من نه تنها مطمئن هستم که ایمان کامل دارم که فروغ با آگاهی کامل این مصراع را کش

رفته و وارد شعر خودش کرده است. صبر کنید یک دلیل بسیار محکم و روشن هم دارم. در اواخر دوره

ی قاچار که کار ترجمه در ایران باب شده بود، اکثر شاعران و نویسندگان معاصر ما، اشعار، داستان ها

و رمان های شاعران و نویسندگان خارجی را که در ترجمه دستی داشتند، به نام خود جا می زدند و به

ریش انبوه مردم بی سواد ما می خندیدند و نمی دانستند که این توده ی مردم یک روز از لحاظ خواندن و

نوشتن نه چیز دیگر با سواد می شوند و یکی از میان آن ها مثل من پیدا می شود و من مچشان را محکم

می گیرد.

البته من مچ حکومت ها و دولت ها را هم می گیرم چه رسد به شاعران و نویسندگان و دیگر هنرمندان.

اگر یک مترجم و محقق توانمند و حوصله داری پیدا شود و به این کار جمع آوری سرقت های ادبی در

زمینه ترجمه بپردازد، چندین کتاب قطور و ارزشمند در این زمینه بیرون خواهد داد.

کسانی که اینهمه دم از فروغ فرخزاد می زنند، خودشان در شعر، فروغ و درخششی ندارند و بیشتر از

همان اول به خاطر گستاخی های روحی و اخلاقی فروغ به فروغ چسبیده بودند و تا فروغ را از لحاظ

اخلاقی و شعری گمراه نکردند و سر زبان ها نیانداختند، دست از فروغ نکشیدند، بیچاره فروغ! شما

هواداران و طرفداران فروغ که این همه سنگ فروغ را به سینه می زنید، چرا اصلا یکی تان به فروغ

نرفته اید و یک ذره دل و جرأت فروغ را ندارید که در اشعار آبکی تان به مسائل اجتماعی و سیاسی

روز بپردازید؟ البته شجاعت و دل و جرأت داشتن فروغ در بیان مسائل اجتماعی و سیاسی گذشته از

شیوه ی بیان قابل ستایش می باشد، اما از یک طرف دیگر چرا همین طرفداران دروغین و شارلاتان

فروغ فرخزاد که در همه جای ایران پراکنده اند به پروین اعتصامی نپرداختند؟ چون پروین بسیار سنگین

و متین بود و شیشه خورده نداشت. این را دیوان اشعارش نیز نشان می دهد ولی فروغ سر و گوش اش

در همه مسائل خیلی می جنبید، به هر حال این هر دو شاعر عمری نکردند و زندگی قشنگ و

بدردبخوری نداشتند. خدا که هیچ کس دچار سرنوشت هنرمندان نشود.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف ...

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند

کسانی که زحمت زندگی به خود نمی دهند و از هیاهوی زندگی می ترسند ، فراوانند، از عالم واقع فرار

می کنند و به عالم غیر واقع که موجودیتی ندارد پناه می برند و اگر هم دستی در نوشتن داشته باشند، آن

عالم خیال و تصورات پوچ و باطل خود را به شعر، داستان و یا هر گونه اثر ادبی در می آورند. سهراب

سپهری از اینگونه آدم هاست که در بین شعر و نقاشی اش پنهان شده است و جرأت روبرو شدن با زندگی

و جهان حی و حاضر را ندارد. اعتقاد داشتن به پنجره، به درخت به ماه و خورشید و ستاره و هر چیز

دیگر و در عالم خیال وضو گرفتن با آن ها و خدایان و مجسمه های سنگی را مثل انسان های اولیه

پرستیدن و برای آن ها نذر کردن، نشانه جهل و جهان بینی کورکورانه و سقوط هر آدمی بر زمین است.

سهرابی که از اجتماع فاصله گرفته است و حوادث خونین و مرگبار زمان خود را نمی بیند، چگونه می

خواهد قایقی بسازد، آن هم اگر قایق سازی بلد باشد و بزند به دریا به خاطر اینکه در این جهان خاکی امید

به هیچکس نمی توان بست. البته این قهرمانان هستند که دیگران را بیدار می کنند مثل زارمحمد قهرمان

داستان «تنگسیر» اثر صادق چوبک که در برابر بی عدالتی ها و حق کشی ها می ایستد و دیگران را

نسبت به وضعیت اجتماع آگاه می کند وگرنه قهرمانی که خواب باشد اصلا قهرمان نیست و سهراب در

تفکراتش در جای جای اشعارش دچار اشتباهات زیادی شده است.

نکته ی دیگر اینکه نجم الدین رازی عارف قرن هفتم که دائم دم از عالم عرفان و پنهان، عالم بالا و خدا

میزد، همینکه قوم مغول به ایران حمله نمودند از اولین کسانی بود که پا به فرار گذاشت و رفت در بلاد

روم پناه گرفت. می خواهم سر به تن یکی از این عرفای از همه جا بی خبر و تنبل، بزدل و حقه باز

نباشد. نمی گویم که سهراب سپهری و دیگر شاعران و نویسندگان با مشتهای گره کرده و قدم ها و قلم

های تیز و تند به دنبال تحولات اجتماعی و سیاسی راه بیافتند که بعد بخواهند از عواقب و نتایج کار کور

و پشیمان شوند. لااقل با جهان معاصر و هنر معاصر خود روراست و صادق باشند و به دروغ پردازی و

اغراق که البته زمینه ساز هر هنری است، این همه نچسبند.

خیلی از شاعران معاصر بر سر جاودانگی بودنشان بلاتکلیف مانده اند و گرفتار دغدغه های بزرگ قرن

شده اند و باید تا دو سه قرن دیگر حداقل صبر کنند، چه زنده باشند و چه نباشند ،که مطمئنآ نیستند، که

ببینند گذر تاریخ و زمان با آن ها و آثارشان چه رفتاری در پیش خواهد گرفت. به هر حال قضاوت را

باید به تاریخ واگذار کرد. نیما یوشیج را من کاری ندارم، با اینکه نیمی از آثارش دستخوش شکستگی و

شلختگی زبان می باشد، اما همینکه شجاعت به خرج داد و با پیش زمینه هایی از قبل توانست شعر

هزارساله کلاسیک را از یک دایره بسته و یک بن بست بزرگ، بیرون بکشد و یک تعادل و توازن روح

بخشی در شکل و محتوای شعر فارسی ایجاد نماید، در نوع خود شاهکار بی نظیری انجام داده است که

البته خیلی از شاهکارهای بزرگ ادبی و هنری جهان بازنویسی و بازسازی آثارهای هنرمندان دوره های

پیش از خود بوده اند؛ چه در مجسمه سازی و نقاشی و چه در موسیقی و سینما که البته باز به این

بازنویسی ها و بازسازی ها هر یک با توجه به خلاقیت خود چیزی به آن ها اضاف کرده اند، یعنی تغییر

و تحولی هر چند کوچک و بزرگ در آن آثار پیشینیان ایجاد نموده اند. پس نتیجه می گیریم که شاهکار

های ادبی و هنری با پشتوانه ای درخشان و عظیم خلق می شوند و اینگونه نیست که هر بچه سوسولی،

شاعرکی و آدم بی هنری، خود سرانه قد علم کند و در بوق و کرنا بدمد که ما به فرم و شکل تازه ای

رسیده ایم، ما فرمی تازه و نو خلق کرده ایم، ما به پساپسا مدرن و فراتر از مدرنها رسیده ایم. نه ! اینجور

نیست؛ کجای کارید! پساپس، پساپس، پساپس رفته اید و در این پساپس رفتن هایتان تا همیشه بمانید.

استاد شهریار اشتباه کرد رشته ی پزشکی نشست، اما خوب شد که یک مرتبه از درون تکانی خورد و

انصراف داد. استاد شهریار به درد پزشکی و طبابت نمی خورد. اصلا تیپ فیزیکی و رنجورش و روح

متافیزیکی و شکننده اش به پزشکی نمی آمد و تیپش به همان رمانتیک های مهجور می آمد. همان بهتر

که سلطان شعر معاصر ایران شد. علم پزشکی با هنر شعر و شاعری فرق دارد. علم پزشکی با اتاق

عمل، تیغ جراحی، قیچی و نخ، بازکردن بدن و بالاخره سردخانه سر و کار دارد و هنر شعر را با این

ابزار و مهارت ها سر و کاری نیست. هنر شعر و به طور کلی ادبیات با خمیره و سرشت و دل و روح

انسان ها سرو کارش می باشد. استاد شهریار کجا می توانست و یا طاقت و توان آن را داشت که هر روز

با لباس سفید و ماسکی بر چهره که بیمار آن را نشناسد در اتاق عمل بر بالین بیماران ناقص و یا در حا

احتضار حاضر شود و به جراحی و مداوای آن ها بپردازد. شاعر بزرگی که تاب و تحمل دوری یاران از

دست رفته را ندارد و مثلا در سوگ «لاله» که به کارهای منزل استاد شهریار در دوره ی دانشجویی اش

در تهران رسیدگی می کرد، با اندوهی سنگین و جانگداز چنین دردناک می سراید:



بیداد رفت لاله ی بر باد رفته را     یارب خزان چه بود بهار شکفته را

هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید نو کرد داغ ماتم یاران رفته را ...

پس در نهایت متوجه می شویم که روحیه دردناک استاد شهریار اصلا با کار پزشکی جور در نمی آید و

دیگر اینکه هنر شاعری بالاتر از علم پزشکی ست. اگر منابع درآمدش را حساب نکنیم.
چهارشنبه 1 دی 1395 14:13

http://www.aparat.com/v/CzR6F/%D9%84%DB%8C%D9%84%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C

ما می توانیم . . .
تنها باید اراده کنیم . . .
و تصمیمی بگیریم . . .
آنگاه . . .
عظیم ترین کوهها را هم . . .
به زانو در می آوریم . . .
آری . . .
انسانها می توانند . . .
چه مرد . . .
چه زن . . .
اگر باور داشته باشند . . !؟
شنبه 27 آذر 1395 01:54
سلام

میلاد رسول مهربانی وامام صادق(ع) بر شما مبارک.

http://s4.picofile.com/file/7759891177/aksgif_ir_rasool_akram_gif_%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9_%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B54920.gif
حبیب غریبی / الهام عزیزی مقدم
سلام ابجی خوبم ممنونم از شما عید شما و یلدای شما هم مبارک باشه انشاالله
چهارشنبه 17 آذر 1395 18:11
سلام. دوستان عزیز مطلب زیبایی بود
سه شنبه 16 آذر 1395 09:11
سلام آقای غریبی از لطف شما سپاسگزارم.
قلمتون سبز.
شنبه 13 آذر 1395 00:54


در فــــكر فتــح قــلـــه قـافـم كـــه آنجاست
جـــایی كــــه تا امروز برآن پرچمی نیست
از صلح مــی‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیـــوانه‌ها آواز بــــی‌آهنگ مـــــی‌خـــوانند
گاهــــی قناریــــها اگــــر در باغ هم باشند
مانند مـــرغان قفس دلتنگ مـــــی‌خوانند
كنــج قفس مــی‌میرم و این خلق بازرگان
چـــون قصه‌ها مـــرگ مرا نیرنگ مـی‌دانند
ســنگم به بـدنامی زنند اكنون ولی روزی
نام مـــرا با اشـــك روی سنگ مـی‌خوانند
این ماهـــــی افتــــاده در تنگ تماشـــا را
پس كی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند
فاضل نظری
شنبه 13 آذر 1395 00:53
سلام به داداش ناپیدا
حالتون چطوره
در چه حالید
ان شالله هر جا هستین خوبو خوش سلامت باشید
حبیب غریبی / الهام عزیزی مقدم
سلام ابجی گلم خوبی قربون شما الهی ممنونم حسابی سرم شلوغه ببخشید تو رو خدا حالتون چه طوره خوبید
جمعه 12 آذر 1395 17:40
با سلام خدمت شما دوست عزیز و بزرگوار ممنونم از محبت شما عزیز دل تشکر فراوان بسیار استفاده کردم از بیان و قلم شما سپاس فراوان

نویسنده

    حبیب غریبی / الهام عزیزی مقدم
    تعداد پست ها: 226

درباره سایت

نمایه من

درباره سایت

به نام پروردگار هستی بخش

با سلام خدمت شما بزرگواران عزیز و مهربانم

مدتی قبل بر آن داشتیم که انجمن ما در تلگرام باشد اما متاسفانه هر بار با یک مشکلی رو به رو بودیم از انجمن طلوع تا به باران و به گروه نیم دری و پنجره تا به محفل ادبی و هنری شاپرک حال نمیدانم این مشکلات بر میگرده به خود بنده یا چیز دیگه ای هست و یا اشخاصی دوست ندارن ما در تلگرام باشیم به هر حال بعد از مدتها آمدیم و سایت را دوباره ساختیم این بار و با برنامه ایی کاملا متفاوت . بانک شاعران جوان . یک سایت که شعرهای انجمن هایی که به هر حال منحل شده را دوباره بازسازی خواهد کرد . و هر شب ما یک شاعر در پست مورد نظر خواهیم داشت . علاوه بر این برنامه ها انجمن نیایش که مدیر اصلی آن خانوم نوران هستن هم ما در آن انجمن و یکی از مدیران خواهیم بودم و اشعار همین طور آن جا هم بازتاب داده خواهد شد و برنامه هفتگی که داریم به صورت مستقیم و کارشناسی شده انجام خواهد گرفت و همین طور اشعار در روزنامه نسل فردا ، یک روزنامه تحلیلی و هنری در اصفهان به مدیریت سرکار خانوم عصمت ورپایی چاپ خواهد شد .


پی نوشت : تمامی پست های مورد نظر در بخش موضوعات سایت دنبال کنید

آدرس صفحه شخصی بنده درتلگرام
شماره تماس
09164772953


habib01367@


آدرس کانال بنده به اسم طاقچه

th1367@


آدرس کانال انجمن نیایش (( که اشعار و نقد بررسی و تحلیل انجا برگزار خواهد شد ))

ghadiminoran@


روزنامه نسل فردا (( اشعار دوستان این سایت و انجمن نیایش در این روزنامه چاپ خواهد شد ))

http://www.nasle-farda.ir/

موضوعات

آخرین پستها

موضوعات

آخرین پستها

صفحه اصلی سایت

آرشیو

پیوندها