نشریه فرهنگی هنری طلوع

*در جشن جنوبی چشمانت بقعه ای خواهم ساخت تا واژگان متروکم پرواز کند*

رمان (( 3 ))

نویسنده: حبیب غریبی | دوشنبه 18 بهمن 1395 ساعت 09:49


نویسنده
گیتی رسائی
فصل اول
فراز و نشیبی عاشقانه
قسمت چهارم
ویراستار
راضیه محمدی خرم


ادامه مطلب :








زهرا دختری 14ساله بود و به گفته همه بسیار کدبانو و باسلیقه و خوش برو رو بود . پدر و مادرش صاحب مال و زمین بودند . برادرهایش سری توی سر ها داشتند و یکی از آنها به شهر رفته بودو میگفتند وضع بسیار خوبی بهم زده است . برادرهای دیگرش روی زمین پدرشان کار میکردند. تک دختر بود و بسیار برای پدر و مادرش عزیز بود فقط یک برادر کوچکتر از خودش داشت  وخلاصه این ازدواج برای من از نظر پدر و مادرم بهترین انتخاب بود ضمن اینکه مادرم آرزو داشت هرچه زودتر من تشکیل خانواده بدهم تا او هم سری بین سرها در بیاورد و خصوصا بین زنها ی روستائی این مسئله که پسر یا دخترشان هرچه زودتر  سرو سامانی بگیرند بسیار اهمیت میدادند و این ازدواجها میتوانست تمام آرزوهایشان که برای  فرزندانشان داشتند  بر آورده کند . مادر من در زندگی خود زنی موفق بود. پدرم را داشت . مرا داشت . طوطی و بچه های دیگرش را . همگی خوب بودیم . ولی او همیشه از طرف من نگران بود میخواست در زندگی من هم نقش هم پدر و هم نقش  مادر رابخوبی  انجام بدهد  با ازدواج من اعتقاد داشت مسئولیتش به پایان میرسد و این بار سنگین را به درستی به مقصد میرساند . 6

زهرا را من از بچگی میشناختم ما باهم بزرگ شده بودیم . دختر خوبی بود . با برادرهای همسن و سالش هم همبازی بودم .اما از. وقتیکه دیگر بدو خوب را تشخیص داد مثل تمام دخترهاخانواده اش فاصله او  را با همبازیهای پسرش محدود کردند . زهرا خانواده ای متعصب داشت و بهمین دلیل بسیار در قید و بند بود. ضمن اینکه یکی یکدانه  هم بود و برادرهایش هم بر این قیدو بندها بیشتر اثر میگذاشتند . با تمام اینها من احساس میکردم که او به من نظر خاصی دارد گو اینکه همیشه سعی میکرد از من بگریزد ولی ما پسرها بسیار زود متوجه میشویم که این حرکات چه معنی میدهد.نگاههای دزدنه اش و رنگ و رویش وقتی که مرا میدید از نظر من مخفی نمیماند و براحتی دستش را پیش من باز میکرد . درست است که من در محیطی بسته بزرگ شده بودم ولی گویا این احساسات غریزیست . با تمام این تفاصیل عالم من با عالم تمام پسرها فرق میکرد .

آنشب .وقتی .مادرم به طور جدی به پدرم پیشنهاد کرد که برای خواستگاری زهرا باید هرچه زودتر دست به کار شوند آتش به جانم افتاد به طوطی نگاه کردم . شادمانی در چشمانش موج میزد . و حتی نتوانست این شادی را پنهان کند . ولی من . من فقط توانستم نگاهم را از همه بدزدم تا اینگونه رنجم را از چشم همه پنهان کنم .گویا میترسیدم که با نگاهم رازم بر ملا شود . پدر دنباله حرف مادر را نگرفت ولی من تا صبح کابوس میدیدم . و هنوز آن خوابها از خاطرم نرفته .یکی از خوابهایم را خوب به خاطر دارم  میدیدم که مرا درون تابوتی گذاشته اند و درِ تابوت را میخ زده اند و من هرچه فریاد میکنم هیچکس صدایم را نمیشنود و فقط صدای شادمانی  اطرافیان گوش مرا پرکرده بود . صدای شادی طوطی بیشتر از همه به گوشم میرسید. من  وحشت زده از خواب بیدار شدم . سرم به شدت درد گرفته بود . و تنم واقعا یخ زده بود . نمیدانستم چه کنم . به چه کسی پناه ببرم . خدایا آخر کارمن چه میشود . من حتی رویم نمیشد که با خدای خودم در این باره صحبت کنم .چه به خدا بگویم ؟بگویم میخواهم گناه کبیره انجام دهم ؟وبا وقاحت تمام  از تو یاری میخواهم ؟ وای که خدا هم درِ رحمتش به برویم خواهد بست  و در جهنمش را  برویم باز میکند .من به یکی از محارمم دل بسته بودم و این گناهی کبیره بود .چه کنم ؟ با سلول سلولم درماندگی را حس میکردم  . آیا باید خورم را به دست تقدیر بسپارم ؟ و یا باید با تقدیر بجنگم ؟ . چگونه ؟ وای بر من . آنشب در حالیکه همه خوابیده بودند من مثل مار به خود میپیچیدم . چند بار چشمم را به روی هم گذاشتم ولی هر بار با کابوسی وحشتناک روبرو شدم . میدیدم طوطی مرده و مرا وادار کرده اند او را به خاک بسپارم . دیوانه وار چشم میگشودم . و باز همان حال میشدم و خلاصه آنکه  به خاطر دارم صبح با چشمانی خواب زده و تنی خسته ودردمند از خانه بیرون زدم . ما دهاتیها با آنکه از. سواد چندانی بهره نداریم ولی شعرهای عاشقانه را دهان بدهان حفظ هستیم.شاید برایتان تعجب آور باشد که بیشتر شعرهایی را که میخوانیم از دیوان خواجه شیراز است نمیدانم به چه شکلی این شعرها این زمان و مکان را پیموده است  تا به ما رسیده . خلاصه آن روز هرچه شعر در حافظه ام داشتم برای گوسفندان خواندم وگریستم .اصلا گویا یوانه شده بودم با گل وگیاه .با زمین  و زمان  و آسمان

 . و با سنگ و خاک و درخت و آب و هرچه درچشمم میامد سخن میگفتم گویا از آنها یاری میخواستم . نفهمیدم کی عصر  شد . و همچنان با دلی پر درد و سرم که مثل کوه سنگین شده بود به خانه برگشتم

مادرم سرگرم کارهای خودش او از صبح بسیارزود که از خواب بیدار میشد ضمن انجام تمام کارهای خانه و بچه داری قالی هم میبافت .ما در انتهای حیاط خانه ای که داشتیم اطاقی بود که مادرآن را برای این کار گذاشته بود. دار قالی در این اتاق بود گاهگاهی طوطی هم به او کمک میکرد. اما از وقتی که  دیگر هوا تاریک میشد و پدر به خانه میامد کار مادراین بود که دوروبر آقا رحیم  بپلکد. و سعی کند هرچه  او میخواهد در اختیارش بگذارد .7

 

آنشب هم وقتی به خانه آمدم مادر در اطاق نشسته بود و بچه ها هم هرکدام به کاری مشغول بودند . صدای قلیان پدر فضای اطاق را پر کرده بود . سلامی دادم و گوشه ای از اطاق نشستم و نا خودآگاه در افکار خود غوطه ور شدم . طوطی مثل همیشه وجودش آرام درکناری نشسته بود حضور او آرام بخش روحم بود . در آن لحظه وقتی اورا در آن لباس آبی رنگ که زیباییش را دو چندان کرده بود دیدم گویا تما م دردهایم را فراموش کردم وقتی نگاهش با نگاهم تلاقی کرد خنده ای به صورتم نشست طوطی هم خندید . بلند شد و آمد پهلویم نشست و بازهم  خندید و مثل همیشه دندانهایش که مثل مروارید صورتش را تزیین کرده بود دل بیچاره مرا لرزاند .به من نخندید . وقتی از دندانهای طوطی حرف میزنم . او هرلحظه برای من تازگی داشت . هرحرکتی که میکرد انگار یک زیبائی خاصی در وجودش بود که مرا مجذوب میکرد .

او  همیشه کارش بود وقتی من به خانه میامدم و او کارش تمام میشد نزدیک من می نشست و سر صحبت را با من باز میکرد و چون میدید من مشتاقانه به حرفهایش گوش میدهم گویا میخواست خستگی روز را از تن من بدر آورد . آنشب هم مثل معمول کنارم نشست . بعد از حرفهای معمولی هنوز خستگی از تنم بدر نیامده بود که مادر شروع به صحبت در باره زهرا کرد. . گویا این خیال ثابت مادر شده بود . میخواست هر چه زودتر این وصلت سر بگیرد و در خانه هیچکس به اندازه مادر مشتاق این ازدواج نبود .

آهسته زیر لب به طوطی گفتم . طوطی دلت میخواهد من بروم پیش زهرا؟ طوطی که گویا خوب مقصودم را نفهمیده بود و صد البته هیچکس هم مقصود مرا نمی فهمید نگاه گنگی به من کردو گفت . . تو که از پهلوی ما نمیروی زهرا میاید خانه ما . گفتم آره معلوم است که عروس میاید پیش داماد ولی بهر حال وقتی من عروسی کنم دست زهرا را میگیرم و میرویم باهم زندگی میکنیم دیگر اینجا پهلوی شما نیستیم . طوطی سکوتی کرد . نگاهی سرگشته و نگران به اطراف کرد و سپس رو به پدر کرد وبا صدای بلند . پرسید بابا حسین راست میگوید ؟ پدر که از حرفهای من و طوطی چیزی نفهمیده بود گفت مگر حسین چه میگوید ؟ طوطی گفت اگر حسین داماد شود از این خانه میرود؟ میرود پیش زهرا .؟ و پدر با سر اشاره کرد . آره  . لبهای طوطی کوچک شد و چشمهایش تنگ . صورت سفیدش کم کم صورتی رنگ شد . و نگاه نگرانش قلبم را شکافت . ناگهان امیدی در ته قلبم درخشید و لذت چنگی شیرین به جانم زد . گویا روزنه ی امیدی پیدا کرده بودم . من دیوانه بودم شما هم این را حس کرده اید حرفهای طوطی اصلا هیچ جای امیدی برای من نداشت او از اینکه برادرش را از دست میدهد نگران بود احساسات پاک او با احساسات شیطانی من زمین تا آسمان تفاوت داشت و لی منکه این حرفها را حالی نبودم و همه زندگی من را خواب و خیال  های احمقانه پر کرده بود . و آنشب تا صبح درخلوت شیطانیم خوابهای شیرین دیدم . درست به عکس شب پیش . به نظرم این حال من خیلی غیر عادی نبود انسان عاشق با یک نگاه دلش میلرزد . گاه خود را در اوج خوشی و گاه با یک نگاه سرد و یا یک تلنگر به قعر ناامیدی سقوط میکند. من آن شب به خاطر یک لحظه نگاه نگران طوطی از جدائیش دنیایم زیبا شد . آری من به . شیرینی لبهای طوطی . به گرمی نگاهش و به صورتش که در آن لباس آبی  آسمانی مثل ماه شده بود فکر میکردم .

زندگی را آرزوها رنگ میزنند و دل را عشق . و این عشق هرچه ممنوع تر باشد رنگین تراست آری برای همین شیطان همیشه موفق است میوه ممنوعه شیرین ترین میوه هاست و عشق ممنوعه از آن میوه ها هم شیرین تر است . فردای آنروز وقتی به صحرا رفتم گویا آفتاب درخشندگی خاصی داشت . خدایا مگر دیروزت با امروز چه فرقی داشت . امروز ذرات روشن روی پوست گوسفندان و بره ها نقشهای زیبایی میکشید . خودم هم نمیدانم چرا و بچه علت اینگونه دگرگون شده بودم . خدایا چه اتفاق  میخواست بیفتد ؟. بیهودگی دیوانگی همین چیزهاست .

هنوز خورشید دامن درخشانش را تمام و کمال از روی زمین جمع نکرده بود که هوای خانه به سرم زد . نزدیک پائیز بود و زمین و زمان بوی عشق میداد . نم نم باران کامل کننده این حال و هوای من بود . خصوصا در جاییکه من زندگی میکردم آنقدر زیباییها لخت و عریان خودشان را به رخ انسان میکشند که همه انسانها و خصوصا جوانها را به دنیای خیال میبرند . آنها هم که دلی دارند و در هوای دلبری حال و هوایشان دیدنیست . نه نه گفتنیست .درست مثل حالیکه من الان دارم .

 وقتی به خانه رسیدم مادرم با نگاهی مادرانه و ترحم آمیز سراپایم را ورانداز کرد . او نمیدانست که من چه حالی دارم و  در چه دنیایی زندگی میکنم . با صدایی دلسوزانه گفت .حسین این چه روزو روزگاریست که برا ی خودت ساخته ای ؟. تازه فهمیدم که تمام راه را درمیان گل و باران بی مهابا طی کرده ام و منِ مست . هیچ چیز را حس نکرده بودم . طوطی وقتی مرا به آن وضع دید خنده ملیحی کرد و سلامش چون صدای فرشتگان در جانم طنین انداز شد . با شتاب لباسم را عوض کردم . و مثل همیشه کنار اطاق نشستم . طوطی آمد کنارم نشست و من بعادت همیشه با دست موهایش را نوازش کردم و او که به این کار من عادت داشت نگاه مهربانش را مانندنور خورشید که بی دریغ جهان را نور باران میکند به صورتم پاشید .

اگر بخواهم لحظات زندگیم را آنگونه که برمن گذشت بنویسم هرگز قادر نخواهم بود . وقتی از زمانی به زمانی دیگر میرسم میبینم یکدنیا حرف نگفته دارم . عجیب است که میگویند در دهات زندگی بسیار ساده است . بی پیرایه است . روزهارنگ ندارد. زندگی همه در خوردن و خوابیدن و کار خلاصه میشود. میگویند از لحظه تولد تا مرگ همه ساعات و روزها و ماهها و سالها یکسان و بدون هیچ تنشی میگذرد. میگویند در دهات از عشق و مستی عشق خبری نیست و همه سنگ و چوب و خاگ هستند . و خلاصه رنگین ترین رنگها بیرنگیست .اگر این حرفها درست است پس من چه هستم ؟ پس من که هستم ؟ بیایید مرا و زندگی مرا ببینید که هر لحظه اش کتابیست رنگین از خون دل . وای که این عشق شیطانی ببینید چه رنگی به زندگی ساده روستایی من زده . زندگی یک جوان پانزده شانزده ساله . آخر آنچه به زندگی رنگ میدهد فقط وفقط عشق است . عشق مثل آب است برای ماهی. مثل آفتاب است برای گل .    به جا و مکان بستگی ندارد . من ساعت ساعت زندگیم پر است از هیجان .پر است از خیال . از شب تا صبح با خواب ورویای طوطی و از صبح تا عصر بایاد طوطی و از عصر تا شب با عطر وجود طوطی . و طوطی بی خبر . و او بی خبر هر لحظه مرا شیفته تر میکند . و نمی داند چه میکند بادل من .

نویسنده

    حبیب غریبی
    تعداد پست ها: 217

درباره سایت

نمایه من

درباره سایت

به نام پروردگار هستی بخش

با سلام خدمت شما بزرگواران عزیز و مهربانم

مدتی قبل بر آن داشتیم که انجمن ما در تلگرام باشد اما متاسفانه هر بار با یک مشکلی رو به رو بودیم از انجمن طلوع تا به باران و به گروه نیم دری و پنجره تا به محفل ادبی و هنری شاپرک حال نمیدانم این مشکلات بر میگرده به خود بنده یا چیز دیگه ای هست و یا اشخاصی دوست ندارن ما در تلگرام باشیم به هر حال بعد از مدتها آمدیم و سایت را دوباره ساختیم این بار و با برنامه ایی کاملا متفاوت . بانک شاعران جوان . یک سایت که شعرهای انجمن هایی که به هر حال منحل شده را دوباره بازسازی خواهد کرد . و هر شب ما یک شاعر در پست مورد نظر خواهیم داشت . علاوه بر این برنامه ها انجمن نیایش که مدیر اصلی آن خانوم نوران هستن هم ما در آن انجمن و یکی از مدیران خواهیم بودم و اشعار همین طور آن جا هم بازتاب داده خواهد شد و برنامه هفتگی که داریم به صورت مستقیم و کارشناسی شده انجام خواهد گرفت و همین طور اشعار در روزنامه نسل فردا ، یک روزنامه تحلیلی و هنری در اصفهان به مدیریت سرکار خانوم عصمت ورپایی چاپ خواهد شد .


پی نوشت : تمامی پست های مورد نظر در بخش موضوعات سایت دنبال کنید

آدرس صفحه شخصی بنده درتلگرام
شماره تماس
09164772953


habib01367@


آدرس کانال بنده به اسم طاقچه

th1367@


آدرس کانال انجمن نیایش (( که اشعار و نقد بررسی و تحلیل انجا برگزار خواهد شد ))

ghadiminoran@


روزنامه نسل فردا (( اشعار دوستان این سایت و انجمن نیایش در این روزنامه چاپ خواهد شد ))

http://www.nasle-farda.ir/

موضوعات سایت

آخرین عناوین

موضوعات سایت

آخرین عناوین

صفحه اصلی سایت

آرشیو

پیوندها