تبلیغات
سایت بانک شاعران جوان کشور - رمان (( 4 ))

سایت بانک شاعران جوان کشور

در جشن جنوبی چشمانت بقعه ای خواهم ساخت

رمان (( 4 ))

نویسنده: حبیب غریبی | یکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت 22:13


نویسنده
سرکار خانوم
گیتی رسائی
فصل دوم
فراز نشیبی عاشقانه
قسمت پنجم
ویراستار
سرکار خانوم
راضیه محمدی
ادامه مطلب :: 
هنوز هفته ای از گفتگوی پدر و مادر باهم در مورد من و زهرا نگذشته بود که قول و قرارها گذاشته شد بی آنکه هیچ نظری از منِ دلسوخته بخواهند . آنها سکوت مرا حمل بر رضایت و خجالت من کرده بودند . مادر رفته بودو به خانواده ی زهرا خبر داده بود که برای خواستگاری آماده باشند. خودشان بریدند و خودشان دوختند . پدر و مادر زهرا هم که از خدا خواسته بودند. این خبر را طوطی به من داد و من هیچ نگفتم فقط در دل گریستم . و تنها چیزی که در این تاریکی ها کور سویی زد این بود که  این بار طوطی اصلا از این خبر خوشحال نبود . از طوطی پرسیدم نمیدانی چه وقت باید برویم خانه پدر زهرا ؟ طوطی گفت به نظرم شب جمعه .با خنده ای تصنعی به طوطی گفتم  خدا را شکر حالا چهار پنج شب مانده به شب جمعه . نمیدانم چرا طوطی هم خندید .

 

دو شب مانده بود به شب جمعه و انجام مراسم خواستگاری. که مرگ نابهنگام برادر زهرا تمام رشته های پدر و مادرهایمان  را پنبه کرد .درست به خاطر دارم تمام وقایع آن روز به نظر دیگران شوم و به نظر من زیباترین حادثه ی زندگیم بود. وای خدای  من  ببیند به کجا رسیده ام ؟عشق با آدم چه میکند؟

صبح آن روز با فریاد های مادر زهرا همه ی همسایگان بیرون ریختند مادر زهرا توی سرزنان و غلطان بر خاک جواد  جواد میکرد . زنها که در این مواقع تنها حامی و دلسوز وپناهگاه می شوند به دورش حلقه زده و همراه او ضجه و مویه میکردند . خبر به زودی دهان به دهان گشت و همه فهمیدیم که نیمه های شب بی آنکه کسی بیدار شود  وسط حیاط پدر زهرا  چاهی دهان باز کرده بوده  واوایل صبح وقتی هنوز هوا تاریک بوده و همه اهالی در خواب بودند جواد 6 ساله  برادر زهرا در موقع عبور از حیاط به چاه افتاده و با آخرین فریادش زهرا از خواب پریده و هراسان مادر و پدر و همه را از خواب بیدار کرده و حالا همه همسایگان در اطراف چاه حلقه زده بودند . بی آنکه از کسی کوچکترین  کمکی بر آید .

در روستای ما بعلت آنکه آب فراوان نیست و در منطقه حدودا کویری هستیم دسترسی به آب بسیار دشوار است لذا چاههای بسیار عممیقی کنده میشود و مدت به مدت هم چاهها را کور کرده و  چاه دیگری باز میکنند . روی همین اصل در چاهی که جواد افتاده بود دسترسی به آن به راحتی امکان پذیر نبود .چاهی بود بسیار قدیمی و عمیق و خشک. چاههای خشک خطرشان بسیار زیادتر از چا هائی هست که فعال هستند .

 پدر و برادرهای زهرا به دنبال مغنی رفته بودند . به امید آنکه او بتواند کمکی  به آنها بکند. زمانی نگذشته بود که مغنی با پدر و برادران زهرا آمدند و به محض دیدن چاه ووضعی که پیش آمده بود در همان وحله اول مغنی به آنها گفت که امید چندانی به زنده بودن جواد ندارد با این وصف آماده شد تا به چاه برود . با کمک همه مغنی وارد چاه شد و پس از مدتی که برای همه ی   ما شاهدان سالی گذشت جسد جواد را مغنی با طناب به بالا فرستاد .

وضع و صحنه ای که ما شاهد آن بودیم برای شما قابل لمس نیست . اغراق نیست اگر بگویم هنوز یاد آن خاطره دل مرا میلرزاند و اشک به چشمم میاورد .

این مرگ غم انگیز باعث شد که مسئله ی ازدواج من و زهرا تقریبا فراموش شود . در دهات رسم و رسوم حرف اول ارتباطات را میزند رسوم مانند دین میماند بسیار قابل اهمیت و احترام است . مرگ افراد زود فراموش نمیشودو بسیار حرمت برای مرده  قایل هستند . حتی اگر کودکی 6ساله باشد . و اما من تنها کسی بودم که ضمن اینکه مرگ جواد دلم را به درد آورد ولی این نفع را هم به من رساند که تا مدتی حرف ازدواج من و زهرا را از یاد همه برد . وای مرا دریابید ببینید به چه روزی افتاده بودم که مرگ کودکی باعث شد من دو باره به زندگی و ادامه خواب و خیالم دل ببندم . هرچند میدانستم این قبایی است که برای من دوخته اند و بالاخره دیر یازود باید به تن کنم . چه بخواهم و چه نخواهم . اصلا من در این نمایش فقط اجرا کننده بودم نه تصمیم گیرنده . ولی به قول قدیمیها از این ستون به آن ستون فرجیست خدارا کسی ندیده شاید مصلحت خدا بوده که من مدت بیشتری به این گناه کبیره آلوده بمانم تا استخوانم هم در این را سیاه شود . آ ه گویا دارم دیوانه میشوم این تصورات دارد مثل موریانه مغز مرا میخورد .

اما گویا از آنجا که " گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه       به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد" بدبختی بزرگتری به سراغم آمد کار سیاهی گلیم منِ بدبخت از این حرفها گذشته بود. کسی نبود به من دیوانه بگوید آخر تو چه امیدی داری؟ به چه امامزاده ای چسبیده ای که راه گشای این خیانت تو باشد؟ . تو به سیاه چالی افتاده ای که هیچکس را یارای کمک به تو نیست حتی خدا و پیغمبران هم ترا منع و لعن و نفرین میکنند. ..ولی وای بر من مگر به دیوانه ای چون دل من میشود  گفت که " این ره که تو میروی به ترکستان است ؟"

آری بلاییکه به سرم آمد خیلی بزرگتر از مصیبت قبلی بود . آنجا لااقل خودم هم میتوانستم حرفی بزنم البته اگر خیلی دریا دل بودم و عشق آنچنان قدرتی به من میداد که جلوی پدر و مادرم بایستم . ولی این بار پای زندگی طوطی وسط بود .9

برادر پدرم(آقا رحیم) یعنی عموی ما " خان بالا " حرمتی بی حدو حساب پهلوی پدرم داشت . از تمام برادرها و خواهرها فقط همین دو برادر مانده بودند که پدر برادر کوچک بود. بقول معروف اگر خان بالا سر بچه های برادرش را میخواست آقا رحیم از او دریغ نمیکرد . خان بالا مردی مهربان و فهمیده بود . ا ز مال و منال بسیار زیادی بر خور دار بود . خدم و حشم بسیار  داشت و چون مرد متدینی هم  بود همه به او احترام میگذاشتند . همه ی ما به وجود چنین عمویی به خود میبالیدیم . زن عمو هم در مهربانی دست کمی از عمویمان نداشت.بر عکس مادر من که از طبقه پایین بود زن عمو خودش دختر یکی از ملاکین بزرگ ملایر بود و همه میگفتند معلوم است که بزرگ زاده است . منهم هم عمو و هم زن عمو را خیلی  دوست داشتم و اصلا احساس نمیکردم که آنها عمو و زن عموی واقعی من نیستند . آنهابا آنکه خودشان پسری به سن و سال من داشتند همیشه مرا به او ارجح میدانستند و میگفتند کاش علـــــی  هم مثل حسین بود . دو تا از پسرهای عمو بزرگتر از من بودند فرزند ارشد عمو به شهر رفته بود آنجا درس خوانده بود و از همانجا هم برایش زن گرفته بودند . این پسر را عمو خیلی دوست داشت همیشه پز او را به همه میداد و به قول خودش کلی به او افتخار میکرد . پسر دوم عمو در کنار عمو بود و به کارهای عمو رسیدگی میکرد . او هم زن و بچه داشت . پسر سوم عمو "علـــــی "بود که حدود یکسال از من کوچکتر بود و همین علی شد بلای جان من .

آنشب کذایی که من هیچوقت فراموشم نمیشود  . مادر بعد از اینکه شام خوردیم وقتی طوطی در خارج از اطاق بود شادمانه نگاهی به پدر کرد و گفت " آقارحیم میدانی امروز کی منزل ما بود ؟" پدر پرسید، خوب کی ؟ مادر در حالیکه خنده اش را میخواست پنهان کند گفت عزیز خانم ( زن عمو ) . پدر گفت . خوب اینکه تازگی ندارد مگر اتفاق خاصی افتاده ؟ مادر گفت آره . عزیز خانم آمده بود و از طرف خان بالا پیغام آورده بود که اگر ما موافق هستیم برای خواستگاری طوطی بیایندوآنقدر عزیز خانم از طوطی تعریف کرد که نگو و نپرس . میگفت همیشه آرزو داشته طوطی عروسش بشود. منهم گفتم باید با پدرش صحبت کنم . عزیز خانم گفت که فردا صبح خبرش را به او بدهم .

گل از گل پدر شکفت . خنده ای پایدار بر لبهایش نشست .این خنده برای من بسیار مهم بود زیرا پدر طبق روالی که در خانه ی ما بود خیلی کم میخندید و این به نظر یک اتفاق بسیار نادر بود  ولی گویا خداوند پدر را به یکی از آرزوهای بزرگش رسانده . این برایش یک ارزش بود که آقا بالا از دخترش خواستگاری کرده . این تنها آرزوی پدر ما نبود. آقا بالا درِ هر خانه ای را که دختر داشتند میزد حتما پدر و مادر آن دختر بیشتر از پدر و مادر من خوشحال میشدند . عمو هیچ چیز کم نداشت هم ملاک بود و هم آبرومند و هم خوشنام  و این هـــا کم امتیازی نبود .

مادر وقتی این خبر را به پدر داد آنقدر خوشحال بود که گویا میخواست پدر به او مژدگانی بدهد . آنها چه خبر داشتند که در دل من چه آشوبی بر پا شده است .

 در خانه  ی ما همیشه صحبت از وضع خوب زندگی عمو و زن عمو بود .آنها مدت به مدت به شهر میرفتند . اصلا وضع زندگی عمو به شهریها نزدیک بود کلی با ما فرق میکرد . بیشتر اسباب و اثاث منزلشان را از شهر میخریدند . چیزهایی داشتند که ما در هیچ جا ندیده بودیم وقتی به خانه آنها میرفتیم تا چند روز سرمان با تعریفهای اسباب و اثاثیه  خانه عمو گرم بود دست و بال عزیز خانم همیشه پر از بهترین زینت آلات بود . عروسهایش را هم هروقت میدیدیم غرق طلا و  زینت آلات بودند . این نوع زندگی چشم همه را گرفته بود . خصوصا زنها که همیشه جشمشان به این چیزهاست . مادر منهم جدا از همه زنها نبود فکر میکرد با این ازدواج زندگی طوطی تامین است و به طبقه مرفه تری رفته و خوشبخت خواهد شد . .و اما پدر از طرفی دیگر نگاه میکرد . احساس میکرد که طوطی را به دست غیر نسپرده و در حقیقت خیالش از جانب او راحت میشد .

هیچکس در آن حال و هوا متوجه وضع و روز من نشدند . جلوی چشمهایم سیاه شده بود میخواستم بلند شوم اول پدر و بعد مادر را در زیر فشار دستهایم له کنم . . وای چه شده خدایا چه بر سرم آمده .؟ خودم هم نمیدانستم . از خودم بیرون رفته بودم مادر نگاه معنی داری به من کرد . ترس برم داشت . نکند مادر فهمیده ؟:آخر میگویند مادر تنها کسیست که از ضمیر فرزندانش آگاه میشود" نکند کاری کردم ؟ داشتتم با خودم کلنجار میرفتم و غرق این افکار بودم. انگار در دریائی افتاده بودم که راه نجاتی نداشتم . در این موقع بود که مادر مرامخاطب قرارداد .

و پرسید . حسین تو هم فهمیدی عزیز خانم از طوطی برای علی خواستگاری کرده.؟ مادر منتظر بود من هم مثل پدر از خوشحال در پوست خودم نگنجم . ولی من برای آنکه دردم را پنهان کنم چشمهایم را به گل قالی دوختم . و سکوت کردم . مادر گفت حسین خوشحال نشدی؟ گفتم چرا خیلی خوشحال شدم .در این هنگام  نگاهم به طرف در چرخید . طوطی با یک کاسه بزرگ گلی پر از آ ب به اطاق آمد و کاسه آب را به رسم همیشه وسط اطاق گذاشت تا اگر کسی آب خواست در دسترس باشد. و بعد مثل عادت همیشه اش آمد و کنار دست من نشست . علاقه طوطی را به من همه میدانستند گاهی اوقات وقتی پدر کمی سر حال بود میگفت اینهمه که طوطی حسین را دوست دارد میترسم وقتی حسین زن بگیرد و طوطی شوهر کند چطورطوطی میتواند دوری حسین را قبول کند و زن حسین و شوهر طوطی از دست محبت این برادر و خواهر چه خواهند کشید.پدر ذاتا از اینکه طوطی اینقدر مرا دوست داشت خیلی خوشحال بوداو میخواست من بعنوان برادر بزرگ حامی و پشتیبان طوطی باشم . او طوطی را از جانش بیشتر دوست میداشت    .  دراینوقت دیدم  پدر نگاهی معنی دار به طوطی کرد و زیر لب خندید قبلا هم گفتم که پدر مثل تمام پدران روستائی همیشه حجابی بین خود و افراد خانواده میکشند و بهمین دلیل کمتر خنده پدر را میتوانستیم  مشاهده کنیم  مگر در محافل مردانه و یا در مواردی خاص . که این خنده پدرهمان مورد خاص را نشان میداد اومیدید به  آرزویی میرسد  که گویا سالها در سر داشت  پدر با همان لحن آرام که در پشت آن میخواست خودش و خواسته اش را پنهان کند رو به مادر کرد و گفت . بهتر نیست بگوییم فردا شب بیایند ؟. راستی عزیز خانم نگفت ما چه باید بکنیم ؟ من و تو که تا حال دختر شوهر نداده ایم . و چیزی از این مراسم را نمیدانیم نکند کاری بکنیم که خوش آیند نباشد . راستش را بگویم دلم دارد میلرزد .این حرفها نشان میداد که چقدر این مسئله برای پدر مهم است . آنقدر برایش مهم بود که متوجه نبود که  طوطی آمده.                                           

 مادر با لبخندی  ادامه داد و گفت . چیز مهمی نیست تو هم نگران نباش . این کارها خودش جور میشود . نا آشنا که نیستیم . با غریبه هم که نمیخواهیم وصلت بکنیم . و سپس رو به طوطی کرد و مهربانانه گفت  . طوطی جان آن لباس آبی را که عید برایت دوخته ام دوست داری فرداشب جلوی عزیز خانم و خان عمویت تنت کنی؟ همه میگویند در آن خیلی زیباتر میشوی.

 طوطی نا آگاهانه نگاهش را به دور اتاق گرداند و بر روی مادر خیره ماند و پس از مکثی کوتاه پرسید . برای چه؟ مگر فردا شب چه خبر است ؟
مادر گفت عزیز خانم و خان عمو میخواهند بیایند خواستگاری تو برای علی آقا و باید  سرو ریختت با همیشه فرق داشته باشد .و زیر لب زمزمه کرد .الهی همه دخترها خوشبخت شوند  در حالیکه پدر را مخاطب قرار میداد گفت فردا صبح من میروم و با عزیز خانم صحبت میکنم اگر خواستند فردا شب بیایند باید بساط مهمانی را آماده کنیم . ضمنا این مهمانی با مهمانیهای عادیمان فرق میکندخودت که میدانی ازحالا باید ه فکر آبروی طوطی باشیم .

دوشنبه 25 بهمن 1395 17:32
سلام
میدونستی وقتی لینكت تو جاهای مختلفی باشه گوگل بهت اهمیت بیشتری میده و اینطوری میتونی بازدیدتو به مرور بیشتر كنی؟
نه؟! عیبی نداره، دیر نشده، سیستم تبادل لینك دستسازه های هنری تووما با سیستم اتوماتیكش با همه حاضره تبادل لینك كنه
فرصتو از دست نده!
بیا منتظرم لینك خوشگلتو ببینم :)
http://links.tovama.com

نویسنده

    حبیب غریبی
    تعداد پست ها: 212

درباره سایت

نمایه من

درباره سایت

به نام پروردگار هستی بخش

با سلام خدمت شما بزرگواران عزیز و مهربانم

مدتی قبل بر آن داشتیم که انجمن ما در تلگرام باشد اما متاسفانه هر بار با یک مشکلی رو به رو بودیم از انجمن طلوع تا به باران و به گروه نیم دری و پنجره تا به محفل ادبی و هنری شاپرک حال نمیدانم این مشکلات بر میگرده به خود بنده یا چیز دیگه ای هست و یا اشخاصی دوست ندارن ما در تلگرام باشیم به هر حال بعد از مدتها آمدیم و سایت را دوباره ساختیم این بار و با برنامه ایی کاملا متفاوت . بانک شاعران جوان . یک سایت که شعرهای انجمن هایی که به هر حال منحل شده را دوباره بازسازی خواهد کرد . و هر شب ما یک شاعر در پست مورد نظر خواهیم داشت . علاوه بر این برنامه ها انجمن نیایش که مدیر اصلی آن خانوم نوران هستن هم ما در آن انجمن و یکی از مدیران خواهیم بودم و اشعار همین طور آن جا هم بازتاب داده خواهد شد و برنامه هفتگی که داریم به صورت مستقیم و کارشناسی شده انجام خواهد گرفت و همین طور اشعار در روزنامه نسل فردا ، یک روزنامه تحلیلی و هنری در اصفهان به مدیریت سرکار خانوم عصمت ورپایی چاپ خواهد شد .


پی نوشت : تمامی پست های مورد نظر در بخش موضوعات سایت دنبال کنید

آدرس صفحه شخصی بنده درتلگرام
شماره تماس
09164772953


habib01367@


آدرس کانال بنده به اسم طاقچه

th1367@


آدرس کانال انجمن نیایش (( که اشعار و نقد بررسی و تحلیل انجا برگزار خواهد شد ))

ghadiminoran@


روزنامه نسل فردا (( اشعار دوستان این سایت و انجمن نیایش در این روزنامه چاپ خواهد شد ))

http://www.nasle-farda.ir/

موضوعات

آخرین پستها

موضوعات

آخرین پستها

صفحه اصلی سایت

آرشیو

پیوندها