تبلیغات
بانک شاعران جوان - رمان (( 5 ))

بانک شاعران جوان

در جشن جنوبی چشمانت بقعه ای خواهم ساخت

رمان (( 5 ))

نویسنده: حبیب غریبی | دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت 11:43


نویسنده
سرکار خانوم
گیتی رسائی
فصل دوم
فراز نشیبی عاشقانه
قسمت ششم
ویراستار
سرکار خانوم
راضیه محمدی
ادامه مطلب :: 





مادر آنچنان غرق در این لذت بود که گویا آنشب نطقش باز شده بود دلش میخواست مرتبا حرف بزند . از مادر که اصولا زن کم حرفی بود اینطوریکریز  صحبت کردن کمی عجیب بود ولی من حال مادرم را خوب درک میکردم . او خوشحالی خودش را اینطور نشان میداد . به اطرافش توجه نداشت انگار داشت برای خودش حرف میزد.

دختر به خانه ی بخت فرستادن که کار آسانی نیست . البته درست  است که ما دو خانواده تازه بهم نرسیدیم و در حقیقت از خون هم هستیم ولی باید بعضی کارها را انجام داد .

برای زنهای ده این برنامه ها خیلی مهم است . آنها زندگی ساده ای دارندهیچ واقعه مهمی در زندگیشان رخ نمیدهد همین مراسم است که کمی زندگی آنهارا تحت تاثیر خود قرار میدهد و خلاصه آنکه میخواهند با این تشریفات هم سرشان گرم شود و هم خودی نشان بدهند . ازدواج  و تولد و مرگ سه عاملیست که زندگیشان را از یکنواختی نجات میدهد و معمولا مدتها سرشان با این اتفاقها گرم میشود و بهمین جهت از این مراسم به آسانی نمیگذرند . خدا نکند کسی بمیرد و مگر حالا حالا ها ول کن معامله هستند؟ خلاصه تا مرده را از مردن پشیمان نکنند دست بر نمیدارند . اینکه مرده کشی است و عزاست، خدا به دادِ عروسی ها و زایمانهایشان  برسد . روزها و شاید ماهها یک عروسی باعث حرف ونقل و سرگرمی آنهاست و برای همین تمام توان و نیروی خود را بکار میبرند تا مثلا حرفی پشتشان زده نشود . که صد البته بی حرف و نقل  هیچ مراسمی تمام نمیشود .

پدر در جواب مادر فقط  سری تکان داد همین سر تکان دادن یعنی تائید حرفهای مادرم ، و من مرگ را با تمام سردی و وحشتش حس میکردم یک لحظه  نگاهم  به نگاه طوطی گره خورد ، طوطی به رویم خیره شده بود . باخود فکر کردم . طوطی فقط 9 سال دارد . نمیباید آنچه در دل من میگذرد او حتی حس کند . نمیدانم چرا نگاهش برویم خیره مانده بود؟ منکه حرفی یا عکس العملی نشان نداده بودم . وحشت سرا پایم را فرا گرفت . از قدیم گفته ان "چوب را که برداری گربه دزده فرار میکند " من همان حال گربه دزده را داشتم .  یعنی او میخواهد با این نگاه به من چیزی بگوید؟  من طوطی را میشناختم و به روحیاتش خیلی زیاد آشنا بودم ولی اودر آن سن و سال  هرگز نمیتوانست مرا بشناسد . وای که مرا مادرم و پدرم هم نمیشناختند آنها نمیدانستند و هرگز به فکرشان چنین احساساتی قابل درک نبود . آنها حتی از عشقهای بسیار معمولی و پیش پا افتاده بی خبر بودند زندگیشان آنچنان سرد و آرام طی میشد که آمدو رفتشان در این دنیا با آمدو رفت یک پروانه هیچ فرقی نداشت . پاک و بی ریاو ساده . ولی من چه؟ عشق مرا آدم دیگری کرده  بودعشق مرا از یک پسرک ساده ی روستائی به هیولائی تبدیل کرده بود که خودش هم از خودش میترسید . درد من یک درد عادی و یک عشق معمولی نبود مثل عشقی که اکثر پسرهای هم سن و سال من به آن گرفتار میشوند . گِل من با گلاب عشقی آعشته شده بود که سزاوار آتش بودو بس . چه کسی حتی به خواب میتوانست ببیند که حسین شب و روزش با عشق طوطی میگذرد . با عشق خواهرش .

تمام این افکار به دقیقه هم نکشید . پدر و مادر از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند . تمام حرفهایشان دورو بر همین مطلب میگشت و پدر گاهی سرش را بالا میکرد و از خدا زیر لب متشکر بود که چنین بخت و بالینی نصیب دختر عزیز دردانه اش  شده . گویا بی آنگه هیچگاه بر زبان آورده باشد نگران آینده طوطی بوده و از همین لحظه پدر طوطی را غرق خوشبختی میدید . از همه چیز  گذشته احساس میکرد با این ازدواج عزت و اعتبارش خیلی بیشتر میشود. و سری توی سرها در میاورد  .

طوطی پس از مدتی سکوت آهسته بطوریکه هیچکس نفهمد از من پرسید . حسین تو هم مثل پدر و مادر خیلی از این ازدواج خوشحالی ؟

 در حالیکه سعی داشتم نگذارم هیچکس حتی طوطی از رنجی که میبرم آگاه شوند گفتم . مگر تو وقتی شنیدی من میخواهم زهرا را بگیرم خوشحال نشدی ؟ و نگفتی خوشحال میشوی که من  داماد شوم؟ خوب منهم خیلی خوشحالم که تو عروس میشوی . طوطی پرسید خوشحالی ؟گفتم البته که خوشحالم . خصوصا عروس خان بالا و عزیز خانم . طوطی آهسته گفت . حسین من نه دلم میخواهد تو داماد شوی و نه دلم میخواهد من عروس شوم . مگر همینطوری که الان هستیم عیبی دارد ؟

طوطی بچه ای بیش نبود و اصلا تصوری از ازدواج و تشکیل خانواده نداشت او هنوز بازیهای کودکانه اش را هم ترک نکرده بود گو اینکه دختر ها در چنین محیطهایی خیلی زود رشد میکنند ولی با این وصف هم هنوز. 9 سالگی زمان ازدواج و رشد هیچ دختری نیست

و من آتش گرفتم . نکند طوطی هم در درونش ...؟ نه نه . هرگز . او پاک است . او خواهر من است . خدایا . چه بلایی دارد نازل میشود. نکند طوطی هم مثل من پای به دنیای گناه گذاشته . ووحشت سراپایم را فرا گرفت .

چه بگویم که آنشب به من چه گذشت ؟  ثانیه هایش برایم داستانی بود .هرگز قلم نمیتواند بنویسد .این حال را فقط کسی درک میکند که مثل من گرفتار باشد .  لحظه ای در خواب دست در دست طوطی در میان درختان و گلها با آن حال و هوای جوانی خوش بودم و ثانیه ای بعد احساس میکردم دستهائی نامرئی مرا به سوئی نامعلوم که حال جهنم را میداد میکشند . دهشتناکترزمانی بودکه حس میکردم  طوطی را هم با من به آن سو میکشند  . تمام اعضای بدنم گرمای سوزان جهنم را حس میکرد . داشتم میسوختم در همان حال میدیدم که  همه همسایگان و تما م افراد ده به دورمان جمع شده بودند و مرا و طوطی را سنگسار میکردند . من و طوطی میان ابرها پرواز میکردیم . پدر طوطی را به زیر مشت و لگد می کوبید و از آبروی بر باد رفته اش سخن میگفت . مادر مرا مینگریست و سپس با مشت به سینه اش میزد و نفرینم میکرد شیرش را حرامم میکرد . طوطی زار میزد . ...وای نه طوطی میخندید طوطی کنار اطاق خوابیده بود .

تا صبح کابوس بود و من بودم و اذان صبح بی آنکه توشه ای مثل هرروز همراه ببرم قبل از بیدار شدن دیگران پس از خواندن نماز و استغاثه به درگاه خدا که مرا از این گناه دورکند زدم به صحرا . صحرا بهتر است از تمام جای دنیا. من زاده صحرا هستم در آن موقع صبح معمولاهیچکس آنجا نیست . من بودم و گوسفندانم که خوشبختانه از عالم من بی خبر بودند و زبان مرانمی فهمیدند. هرچند گاه برایشان  درد دل میکردم  .شاید بتوانی تصور کنی که در آن دنیای سبز تویی و یکدنیا خیال و فضایی که کلی جا برا ی خیالهای تو دارد . آنجا نه خوابی و نه بیدار . آنجا فقط مستی در وجودت غوغا میکند گوسفندان . درختان . سنگها . آب زلال و شفاف همه و همه راز دارهای ابدی تو هستند . به حرفهایت . به درد دلهایت به  کاستیهایت و آرزوهایت گوش میکنند و با سکوتشان به تو این اجازه را میدهند که هرچه دلت میخواهد بگویی . هرگز سرزنشت نمیکنند و هرگز قوانین را به رخت نمیکشند و لب نمیگزند و لعن و نفرینت نمیکنند . سر در گوش هم نمیگذارند . و نگاهشان تحقیر آمیز و سرزنش کننده نیست . آزاد . آزادی . هرچه میخواهد دل تنگت بگوی

همه طبیعت با توست به تو میدان هم میدهند تا هرکجا که میخواهی در خیال سفر کنی . به دوردستها و با هرکه میخواهی و از دنیای مادی ترا فرسنگها دور میکنند . . در این حال هوا من فقط باید مواظب گوسفندانم باشم که زیاد دور نشوند . ولی آنها هم در این دنیای زیبا ترا یافته اند بتو وابسته اند . خیلی دور نمیشوند. . به خود میایم .  با خود زمزمه میکنم . حسین به خودت بیا سازت را برایشان بنواز . آنها تنها کسانی هستند که بی غل و غش به تو دل بسته اند .حالا در این دیارسبز هستم  وای  امروز آسمان آرام چقدر است . آفتاب نه خود میسوزد و نه میسوزاند . هنوز سبزه ها نم شب گذشته را کاملا حفظ کرده اند   زمین و آسمان جان میدهد برای مزه مزه کردن عشق وشیدائی . انگار روحم تازه شده .احساس سبکی خاصی میکنم . از خانه و طوطی و مادر و خان بالاوزندگی دورم

فکرم پر کشید . رفت و رفت آهان فهمیدم به شهر رفت . راستی شهر چه جور جایی است ؟ نزدیکترین شهرها به ده ما ملایر و سپس اراک بود در یکی از دهاتی زندگی میکردیم که با شهر فاصله زیادی داشت شهری که همه آرزوی رفتن به آن را داشتیم اراک بود . ملایر خیلی حالت شهر را نداشت البته نسبت به ده ما خیلی پیشرفته بود . اما اراک واقعا از همه نظر شهر بود آنهم شهری به چشم ما بسیار بزرگ . دردهات دید ها بسیار کم است . همه چیز به نظر روستاییان بزرگ مینماید تازه این حرفها مال زمانی است که تهران هم مثل امروز بزرگ  نبود . تهرانیها از درشکه و بزرگان هم از کالسکه استفاده میکردند که برای ما چون خواب و خیال مینمود ما در دهمان از خر و قاطر استفاده میکردیم . و خانها و بزرگان ده هم اکثرا اسب داشتند و ما به خرو قاطر که وسیله حمـ.ل و نقل ما بود مال میگفتیم .معمولا مالها در سفرها استفاده میشد تازه همه آنقدر نداشتند که از مال استفاده کنند و در اینطور مواقع با پای پیاده در سفرهای نزدیک طی طریق میکردیم اکثر خانواده ها آنقدر نداشتند که شکم خودشان و بچه هایشان را سیر کنند و فقط تعدادی که دستشان به دهنشان میرسید. آغل و طویله هم داشتند اینها را گفتم که بدانید وقتی به شهر فکر کردم . شهر در خیالم بهشت بود . آری فکرم به دیار نا دیده ها پر کشید . در خیال خود با طوطی به شهر رفتم به شهری که او مرا داشت و من او را . تا نزدیکیهای غروب فقط خودم بودم و افکارم آری سفر بودو عشق . فارغ از زمان و مکان . فارغ از اصل و نسب و فارغ  از دنیای واقعی و مرتبا زیر لب این شعر را میخواندم .

به دریا بنگرم دریا ته بینم           به صحرا بنگرم صحرا ته بینم

به هرجا بنگرم کوه و درو دشت          نشان از قامت رعنای ته بینم

در آ ن لحظات زمین و زمانم طوطی بودو خیالش . طوطی بودو جمالش . طوطی بودو زیبائیهایش و مهربانیهایش

در راه خانه گاه با سرعت برای رسیدن به طوطی و دیدن او و زمانی پایم از رفتن وا میماند و به فکر مهمانی شب میافتادم . خدایا چکنم ؟ باز مرغ خیالم بال میگرفت و مرا با خود میبرد . خدایا اگر امشب بیایند و کار را تمام کنند . اگر اورا ببرند . ریشه جانم را این اگرها به آتش میکشید . آنچنان در این افکار غوطه ور بودم که نفهمیدم کی به خانه رسیدم . دم در مادر در حالیکه برادر کوچکم را به سینه میفشرد با نگاهش سبب دیر آمدنم را پرسید . و من از نگاهش میدانستم چه میخواهد بگوید . مادر لب گشود و گفت حسین میدانستی امشب مهمان داریم ووجود تو چقدر لازم است گذاشتی گذاشتی حالا آمدی ؟ پدر مرتب سراغت را میگیرد . میگوید حسین برادر بزرگ طوطی است باید حتما امشب از اول مجلس کنار من باشد . او باعث دلخوشی و آ بروی منست .

.مادر راست می گفت  پدر همیشه از من پیش همه تعریف میکرد و به من می بالید . این را هم من و هم همه  میدانستند . او مرا دست پرورده ی خودش میدانست . مرا مثل یک ستاره درخشان در زندگیش میدید .

بی آنکه به مادر جوابی بدهم رفتم و پس از آنکه به سفارش مادر دستی به سرورویم کشیدم به داخل اطاق خزیدم مثل همیشه همان جای خودم نشستم . طوطی از حیاط آمد و سلامی کرد و لباسهایی را که در دستش بود به مادر داد و پدر از او خواست برایش مقداری آتش درست کند.

در آن زمان حتی چای را به روی  آتش درست میکردند. طوطی بیرون رفت هوا گزنده بود و شب هنگام تن انسان را می سوزاند . اما سوزی که من به جان داشتم سوزنده تر از هر آتش و سرمایی بود . دلم نمیخواست طوطی در آن هوا بیرون از اطاق باشد. بلند شدم رفتم به حیاط و طوطی را راهی اطاق کردم و خودم شروع کردم به درست کردن آتش. گرما و سرخی آتش حالم را دگرگونتر کرد. حس کردم گرمای بدنم از گرمای آتش بیشتر است . خدایا خودت کمکم کن . چون میدانم از دست هیچکس کاری بر نمی آید . به گردابی افتاده ام که چاره اش فقط مرگست حتی مرگ هم پایان درد من نیست از عقوبتش در آ ن دنیا هم واهمه داشتم . من مستحق هر آتشی بودم .

قرار بود خان بالا بعد از شام به خانه ما بیاید . آنوقتها شب برای همه طولانی بود.. .روستاییان در این فصل کار زیادی نداشتند و از هر فرصتی برای کنار هم بودن استفاده میکردند . اکثرا شبها خانواده ها دور هم جمع میشدند و در حقیقت این سرگرمی همه آنها بود . زنها باهم و مردها باهم . زنها از حرفهای مورد علاقه خودشان و مردها از مسایل و علاقه مندیهای خودشان . بچه ها هم بنا به مقتضیات سنی با هم بازی و گفتگو میکردند.

اما میهمانی آنشب با تمام اینگونه شبها فرق داشت . حتی با میهمانیهای همانند خودش هم متفاوت بود ( البته بیشتر این تفاوت در ذهن من شکل گرفته بود) الان که دارم داستان آن شب را به یاد میاورم هنوز از التهاب آن لحظات تمام بدنم تیر میکشد . لحظات گاه به کندی و گاه به سرعت میگذشت . زمان هم تعادلش را از دست داده بود . مثل من سردر گم شده بود . در این حال و هوا بودم هنوز آتش برای پدر به ثمر نرسیده بود که سرو کله ی خانواده ی خان بالا پیدا شد .

نویسنده

    حبیب غریبی
    تعداد پست ها: 204

درباره سایت

نمایه من

درباره سایت

به نام پروردگار هستی بخش

با سلام خدمت شما بزرگواران عزیز و مهربانم

مدتی قبل بر آن داشتیم که انجمن ما در تلگرام باشد اما متاسفانه هر بار با یک مشکلی رو به رو بودیم از انجمن طلوع تا به باران و به گروه نیم دری و پنجره تا به محفل ادبی و هنری شاپرک حال نمیدانم این مشکلات بر میگرده به خود بنده یا چیز دیگه ای هست و یا اشخاصی دوست ندارن ما در تلگرام باشیم به هر حال بعد از مدتها آمدیم و سایت را دوباره ساختیم این بار و با برنامه ایی کاملا متفاوت . بانک شاعران جوان . یک سایت که شعرهای انجمن هایی که به هر حال منحل شده را دوباره بازسازی خواهد کرد . و هر شب ما یک شاعر در پست مورد نظر خواهیم داشت . علاوه بر این برنامه ها انجمن نیایش که مدیر اصلی آن خانوم نوران هستن هم ما در آن انجمن و یکی از مدیران خواهیم بودم و اشعار همین طور آن جا هم بازتاب داده خواهد شد و برنامه هفتگی که داریم به صورت مستقیم و کارشناسی شده انجام خواهد گرفت و همین طور اشعار در روزنامه نسل فردا ، یک روزنامه تحلیلی و هنری در اصفهان به مدیریت سرکار خانوم عصمت ورپایی چاپ خواهد شد .


پی نوشت : تمامی پست های مورد نظر در بخش موضوعات سایت دنبال کنید

آدرس صفحه شخصی بنده درتلگرام
شماره تماس
09164772953


habib01367@


آدرس کانال بنده به اسم طاقچه

th1367@


آدرس کانال انجمن نیایش (( که اشعار و نقد بررسی و تحلیل انجا برگزار خواهد شد ))

ghadiminoran@


روزنامه نسل فردا (( اشعار دوستان این سایت و انجمن نیایش در این روزنامه چاپ خواهد شد ))

http://www.nasle-farda.ir/

موضوعات

آخرین پستها

موضوعات

آخرین پستها

صفحه اصلی سایت

آرشیو

پیوندها