تبلیغات
بانک شاعران جوان - رمان (( 6 ))

بانک شاعران جوان

در جشن جنوبی چشمانت بقعه ای خواهم ساخت

رمان (( 6 ))

نویسنده: حبیب غریبی | دوشنبه 9 اسفند 1395 ساعت 13:03


نویسنده
سرکار خانوم
گیتی رسائی
فصل چهارم
فراز نشیبی عاشقانه
قسمت هفتم
ویراستار
سرکار خانوم
الهام عزیزی مقدم
ادامه مطلب :: 

درست به یاد دارم که عصر وقتی به خانه رسیدم به محض آنکه پایم به حیاط رسید طوطی مثل اینکه منتظر من باشد خود را به سرعت به من رساند و در حالیکه صدایش میلرزید بازویم را گرفت و بی مقدمه گفت حسین فردا میایند . گفتم . کی میاید؟ گفت خان عمو و عزیز خانم و علی و بقیه .حسین آنها میخواهند به زور مرا به علی بدهند . پرسیدم چه عیبی دارد .؟ تو که بالاخره باید عروسی کنی . و چه کسی بهتر از علی پسر خان عمو ؟ طوطی گریه کنان گفت . نه نه دوست ندارم زن علی بشوم . میدانم باید ازدواج کنم ولی چرا باید زن علی بشوم ؟ گفتم مگر علی چه عیبی دارد ؟ گفت ببین حسین تو میدانی که من هیچکاری نمیتوانم بکنم . نه به مادر و نه به پدر نمیتوانم چیزی بگویم . توی این یک هقته خدا میداند چه کشیدم . اصلا اینهمه دختر توی ده است چرا باید من را برا علی بگیرند . ترا به خدا حسین کمکم کن .

 من گیج شده بودم نمیدانستم چه به طوطی بگویم . خودم میدانستم که نمی توانم به پدر و مادر چیزی بگویم . ولی برای آنکه فرصت فکر کردن به خودم را بدهم به طوطی گفتم . خوب عجله نکن . الان مادر میپرسد چه دارید با هم پچ پچ میکنید میدانی که مادر میخواهد همیشه سر از کار بچه ها در بیاورد. بیا برویم تو . طوطی به من گفت . خوب تو هم به مادر بگو . گفتم چه بگویم ؟ . طوطی گفت به مادربگو طوطی از علی متنفر است و بگو طوطی دوست ندارد زن علی بشود . آخر حسین تو خودت میدانی که پشت سر علی همه توی ده حرفهایی میزنند . او پسر تنبل و بیکاره ایست که به زور پول عمو و حُسن شهرتش چسبیده هیچکس هم جرات نمیکند که از رفتار و کردارش چیزی به خان عمویا عزیز خانم  بگوید. بد شکل و قیافه هم که هست . مثل آن گاوهای بزرگ عمو میماند از بس خورده و بیکار گشته فقط گنده شده من نمیدانم چطور پدر و مادر این چیزها را نمی بینند. آخر اینکه  من میدانم که علی را حتی دخترهای دیگر هم دوست ندارند همه از او و رفتارو حرکاتش بدشان میاید و تو نمیدانی که پشت سرش چطور دختر ها او را مسخره میکنند آنوقت تو توقع داری که من این چیزها را نبینم ؟ و به ازدواج با او خوشحال باشم ؟ و دو باره با التماس دستهایم را در دستهای لرزانش گرفت و گفت داداش قول بده کمکم کنی قول بده که به گوش پدر و مادر حرفهای مرا برسانی  لااقل به مادر بگو. بگو که هرکار از دستت بربیاد میکنی. من میدانم که مادر خیلی به حرف تو اهمیت میدهد . و دوباره شروع کرد به التماس و التجا.

طوطی حال درستی نداشت دیدم مثل جوجه ای که هر آن بازی به او در حال حمله کردن و  صید کردنش است نگران و مضطرب است من اورا دوست داشتم رنج او مرا دیوانه میکرد حاضر بودم به چشمم خار برود به پای طوطی نرود . حال میدیدم اینگونه میسوزد .دلم داشت آتش میگرفت . گفتم خیلی خوب . باشد . البته خودم هم نمیدانستم در آن لحظه چه میتوانم بکنم فقط تنها راهی که به نظرم رسید این بود که به طوطی کمی آرامش و دلداری بدهم .

اما طوطی ول کن ماجرا نبود میخواست تا جایی که امکان دارد دلش به پا در میانی من قرص شود لذا گفت . حسین به آنها بگو اگر طوطی را به علی بدهید طوطی یا میمیرد و یا خودش را میکشد . حسین میترسم . تو برادر منی خیلی فکرکردم در این یک هفته تنها راهی که به نظرم رسید این بود که به تو بگویم شاید تو به دادم برسی . و در این لحظه اشک از چشمان طوطی سرازیر شد.

حرفها و نگاه دردمند و رنج طوطی مرا دگرگون کرد . حالا دیگر داستان عشق من رنگ دیگری به خود گرفت از خود بیخود شده بودم . طوطی ادامه داد . حسین میخواهم شوهر آینده ام مثل تو خوب و مهربان باشد . باعرضه باشد . از تو همه تعریف میکنند و همه دخترهای ده دوست دارند زن تو بشوند . من این را از آنهاشنیده ام حتی بعضی اوقات مادر و یا پدرشان این را میگویند به خدا اگر علی مثل تو بود من از خدا میخواستم زن او بشوم . مگر کسی از خوشبخت شدن بدش میاید ؟ بین تو و علی یک عالمه فاصله هست . وقتی طوطی این حرفها را میزد یک لحظه اشکش بند نمی آمد . میدیدم که نفسش هم دارد میگیرد .

دست طوطی را گرفتم بوسه ای برادرانه به دستهایش زدم . نگاهش کردم . اشکش را پاک کردم . گفتم گریه نکن دختر خوب که گریه نمیکند . غصه نخور . بگذار شاید حرف من در مادر اثری داشته باش میدانی که با پدر امکان ندارد بتوانم در این باره حرف بزنم. تو فقط به من فرصت بده .تا در یک وقت مناسب مادر را گیر بیاورم و بااو صحبت کنم . طوطی دوباره التماس کرد و از من خواست تا مادررا راضی نکردم دست برندارم . .. و منِ دیوانه نمیدانستم چه باید بکنم .

 پدر مردی بسیار مهربان بود خیلی خصوصیات خوبی که اکثر مردان ده از آن برخوردار نبودند را داشت ولی همه ما میدانستیم که اومردی یک دنده و لجبازو بسیار خود رای  بود خیلی خوبیها داشت ولی این صفاتش باعث شده بود که ما بسیار زیاد با او رودر بایستی داشتیم و در حقیقت از او میترسیدیم فقط صبوری و بردباری مادر باعث شده بود زندگی ما از هم نپاشد . مادرم زنی عامی و مقاوم بود مثل اکثر زنان روستایمان . بچه هایش را به حد پرستش دوست داشت و برای من که هم پدر بود و هم مادر و بار مضاعفی بود در این زندگی بر دوش ناتوانش. او با آنکه مرا بیش از بچه های دیگرش دوست داشت ولی هیچگاه این محبت را بروز نمیدادو نمیدانم چرا؟ شاید به دلیل آنکه عادت به این کار نداشت یا فکر میکرد شاید من سو استفاده کنم و پسری لوس بار بیایم و یا میخواست مرا مثل پدر خشن و مردانه بار بیاورد .

بهر حال با رفتارش کاری کرده بود که بچه ها احترام پدر را داشتند و در حالیکه پدر هیچ سعی در رابطه دوستانه با بچه ها نمیکردولی مادرمارا آنچنان نسبت به پدر خوشبین کرده بود که ما خیال میکردیم هرچند پدر خشونت میکند ولی ذاتا ما را بسیار دوست دارد ولی با تمام این اوصاف و سعی مادر باز ما از پدر بسیار چشم میزدیم (میترسیدیم)شب که پدر به خانه میامد بقول معروف سوراخ موش را صد تومان میخریدیم نگاه کردن به چشمان پدر خصوصا مواقعی که خسته به خانه میامد دل شیر میخواست . و فقط مادر بود که گاهی اوقات موفق میشد مقابل پدر مقاومت بکندبا همه این اوصاف بچه ها حتی از درد دل کردن با مادر هم خیلی راحت نبودند .و من با آنکه بزرگ شده بودم . و میدانستم مادر چگونه مرا دوست دارد و بامن رفتارش فرق میکند باز سعی میکردم پایم را از گلیمم درازتر نکنم و با این خواسته طوطی  تمام فکرو حال من بهم ریخت نمیدانستم چه باید بکنم بهرحال قولکی به او دادم . آرامش کردم و به اطاق رفتم .

مادر مانند مجسمه ای که از شب قبل تا حال  گویا تکانش نداده باشند در جای همیشگی میخکوب بود . پدر با قلیانش ور میرفت و زیر چشمی همه را میپایید این شیوه پدر بود هم بچه ها را دوست داشت و هم نمیخواست بچه ها از این دوست داشتن اگاه شوند مبادا رویشان به او باز شود ( حال میفهمم چه استبدادی بر این خانه های روستایی حکومت میکند و برای همین ما بچه های روستایی همیشه عقده حقارت را در خود حس میکنیم حتی اگر به رده های خوب اجتماع هم صعود کنیم این تربیت اولیه مانند تار های عنکبوت به دور ذهن ما پیچیده و هرگز ما را رها نمیکند.)

سلام کردم و مثل همیشه به جایگاهم خزیدم . البته این رسم اکر خانواده هایی چون ماست که همه در سکوتی ناخواسته اسیر هستیم و ضمنا انچنان با هم نزدیک نیستیم که حرفی برای گفتن داشته باشیم . و این حال و هوا زندگی را برایمان بسیار یکنواخت و خسته کننده میکرد . حال میفهمم که در چه دوزخی به نام زندگی دست و پا میزدیم .

البته پدر هروقت با دوستانش هست خیلی حرف میزند . و میخنددو شنگول است . مادر هم با زنهای فامیل و دوستان و همسایگان و.....خیلی حرفها داردولی گویا همیشه با ما قهر است . فقط در حد رفع نیاز حرف میزند . و معمولا در خانه ما سکوت حرف اول را میزند .سکوتی که پشت آن دنیائی درد دل هست .

خیلی حاشیه رفتم : مجبورم . چون باید شما حال و روز و رسوم و عادات و آداب مارا بدانید تا گفته های من برایتان قابل لمس باشد وضمناآنچه را که میخواهم به شما بگویم و.شما بتوانید حال مرا به درستی درک کنید .

چای گرم و خوشرنگی را که طوطی جلویم گذاشت مزه مزه کنان خوردم . پدر مثل اکثر اوقات انگار نواری را برا هزارمین بار بشنوم از اوضاع کار و صحراو گوسفندان پرسید . همه چیز را خیلی مختصر جواب دادم . پدر همیشه از من راضی بود و پیش همه تعریف مرا میکرد

میگفت حسین بچه با عرضه و با لیاقتی است . آخرو عاقبت خوبی دارد . او حق من میدانست که رفاهم را فراهم کند . و بقول خودش مرا شریک خود بداند . منهم واقعا در حق او هیچ کوتاهی نمیکردم  . هروقت پدر از من تعریف میکرد مادر گل از گلش میشکفت و با چشمانش گویا از من تشکر میکرد . و من احساس میکردم خستگی یک عمر ازتنش در میاید . بهر حال من از شوهر قبلی مادرم بودم و او احساس میکرد که در قبال نگهداری من به آ قا رحیم دینی دارد ووقتی پدر از سر صدق این حرفها را میزد مادر احساس خوبی داشت .

اما تمام این تعریفها تا وقتی میتوانست حقیقت داشته باشد که من همانی باشم که  پدر و دیگران میدیدند نه حسینی که دلبسته و دیوانه طوطی است اصلا چنین عشقی در هیچ فرهنگی تعریف شده نیست . چه رسد به روستاییانی که شما از کم و کیف احساسات دینی و قومیشان اطلاع دارید . راستی اگر روزی پدر و مادر از درون من آگاه شوند باز هم از من تعریف این چنینی میکنند؟ و یا مرامثل سگ از خانه شان بیرون میکنند من نمک خورده ام و میخواهم باکمال وقاحت نمکدانشان را بشکنم .

خدا میداند چقدر در دل شبها به درگاهش ناله کردم . چقدر خودم را سرزنش کردم . و از او خواستم مرگم را برساند . ولی نه مرگ اختیارش دست من بود و نه دل .
شنبه 14 اسفند 1395 10:57
سلام داداش حبیب روزتون بخیر
حبیب غریبی
سلام ابجی به به ستاره سهیل شدید کجاید اخه خوبید چه خبرا چه میکنید انشاالله که خوبید
شنبه 14 اسفند 1395 10:56
با من حرف بزن
که روزگارم نه که نمی گذرد
که تمام دنیای من بی تو جمعه می گذرد.

امیر_وجود
حبیب غریبی
مرسی از شما
جمعه 13 اسفند 1395 20:28
‏آدم بیشتر وقت ها با کسی دعوا میکنه که براش ارزش داره
.
.
.
.
وگرنه اونایی که هیچ ارزشی ندارن رو که فقط باس پرت کرد بیرون از زندگی
حبیب غریبی
با سلام خدمت شما دوست عزیز مرسی که سر میزنید مهربان تر از جان ممنونم

نویسنده

    حبیب غریبی
    تعداد پست ها: 204

درباره سایت

نمایه من

درباره سایت

به نام پروردگار هستی بخش

با سلام خدمت شما بزرگواران عزیز و مهربانم

مدتی قبل بر آن داشتیم که انجمن ما در تلگرام باشد اما متاسفانه هر بار با یک مشکلی رو به رو بودیم از انجمن طلوع تا به باران و به گروه نیم دری و پنجره تا به محفل ادبی و هنری شاپرک حال نمیدانم این مشکلات بر میگرده به خود بنده یا چیز دیگه ای هست و یا اشخاصی دوست ندارن ما در تلگرام باشیم به هر حال بعد از مدتها آمدیم و سایت را دوباره ساختیم این بار و با برنامه ایی کاملا متفاوت . بانک شاعران جوان . یک سایت که شعرهای انجمن هایی که به هر حال منحل شده را دوباره بازسازی خواهد کرد . و هر شب ما یک شاعر در پست مورد نظر خواهیم داشت . علاوه بر این برنامه ها انجمن نیایش که مدیر اصلی آن خانوم نوران هستن هم ما در آن انجمن و یکی از مدیران خواهیم بودم و اشعار همین طور آن جا هم بازتاب داده خواهد شد و برنامه هفتگی که داریم به صورت مستقیم و کارشناسی شده انجام خواهد گرفت و همین طور اشعار در روزنامه نسل فردا ، یک روزنامه تحلیلی و هنری در اصفهان به مدیریت سرکار خانوم عصمت ورپایی چاپ خواهد شد .


پی نوشت : تمامی پست های مورد نظر در بخش موضوعات سایت دنبال کنید

آدرس صفحه شخصی بنده درتلگرام
شماره تماس
09164772953


habib01367@


آدرس کانال بنده به اسم طاقچه

th1367@


آدرس کانال انجمن نیایش (( که اشعار و نقد بررسی و تحلیل انجا برگزار خواهد شد ))

ghadiminoran@


روزنامه نسل فردا (( اشعار دوستان این سایت و انجمن نیایش در این روزنامه چاپ خواهد شد ))

http://www.nasle-farda.ir/

موضوعات

آخرین پستها

موضوعات

آخرین پستها

صفحه اصلی سایت

آرشیو

پیوندها