تبلیغات
سایت بانک شاعران جوان کشور - رمان (( 7 ))

سایت بانک شاعران جوان کشور

در جشن جنوبی چشمانت بقعه ای خواهم ساخت

رمان (( 7 ))

نویسنده: حبیب غریبی | دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت 15:11

نویسنده ، سرکار خانوم گیتی رسائی
داستان فراز نشیبی عاشقانه
فصل پنجم ،  قسمت هشتم
ویراستار
سرکار خانوم الهام عزیزی مقدم
ادامه مطلب :: 

حالا خیلی می ترسم . از چشمهای طوطی می ترسم . از برباد رفتن آبروی پدر و مادر می ترسم از خدا و پیغمبر می ترسم و وای بر من که کار این خواستن دارد به جاهای باریک میکشد . گویا هرچه خود را لعن و نفرین میکنم هیچ فایده ای ندارد . گویا این کشتی دارد به جایی میرود که جامه دریدن من و ناله ها یم به درگاه خداوند و ضجه های نیمه شبم هیچ کاری از پیش نمی برد من اسیر دست سرنوشتم . من همچون پر کاهی هستم که اسیر طوفان سهمگین تقدیرم . وگرنه اینهمه التماس که به درگاه خداوند میکنم چرا هیچ تاثیری ندارد . در نمازهایم از او میخواهم مرا از این وسوسه شیطانی نجات دهد . گریه میکنم ولی ناگهان این شعر در ذهن بیمارم نقش میبندد

      

از عشق به غایتی رسانم                کو ماند اگر چه من نمانم



بازگاهی فکرمیکنم شاید خدا می خواهد من اینطوردیوانه شوم وگرنه چراچشم مرابه زیبایی های طوطی روشن میکند  . من او را هر روز زیباتر از روز قبل می بینم . گاه احساس میکنم او جزیی از وجودم شده و لحظه ای نیست که بی خیالش بتوانم بسر برم . در خواب و بیداری با ا و هستم و او نمی داند. هیچ کس نمی داند جز خدا .

چای را که خوردم متوجه شدم طوطی خیره خیره دارد مرا نگاه می کند . با چشمانش بامن حرف میزد . زیر لب خنده ای کردم و با این لبخند خواستم به او قوت قلب بدهم و بگویم خیالت راحت باشد و خودم را بابازی کردن  و سر به سر گذاشتن با  برادر کوچکم سر گرم نشان دادم . متوجه شدم که لبان طوطی را خنده ای کوتاه از هم گشود . او دریافته بود که بالبخندم چه به او گفته ام . شب گذشت و صبح باز من بودم و صحرا . من بودم و خلوت دل و خلاصه من بودم و طوطی .

از دیشب که طوطی با من در باره خودش و ازدواجش با علی حرف زده بود همه فکرم این بود که چگونه قبل از آمدن خان عمو در این باره با مادر گفتگو کنم . و حرفهای طوطی را به او منتقل بکنم . گو اینکه نمی دانستم عکس العمل مادر چه خواهد بود و فکر می کردم نکند که با صحبت  کردن من وضع بدتر شود و مادر از ترس آبرو ریزی و بر ملا شدن حرفهای طوطی کار را زودتر فیصله دهد و زمانی برای تغییر اوضاع نباشد . نکند بروم اَبرویش را بردارم بزنم چشمش را کور کنم ؟. بالاخره در مقابل تقاضای طوطی که نه.  صد البته در مقابل تمنای دلم تسلیم شدم  و تصمیم گرفتم تا با مادر حرف بزنم.

غروب زودتر از معمول به خانه آمدم . یعنی زودتر از پدر . مادر در تدارک پذیرایی شب آنقدر سرش شلوغ بود که من بهتر دیدم ماجرا را فراموش کنم .  صورت گل انداخته طوطی آنچه را که در درونش میگذشت برای من باز گو کرد.می دیدم که او با چه حالی داشت به مادر کمک می کرد. دلم برای او و بیشتر برای خودم می سوخت . می دیدم چگونه طوطی به درد خودش و من به بدبختی خودم داریم می سوزیم و هیچ کاری از دستمان بر نمی آید .

هنوز درست حواسم را جمع و جور نکرده بودم که صدای مادر که گویا تازه متوجه آمدن من شده بود مرا به خود آورد .

" حسین بیا این بشکه ها را ببر آنطرف حیاط ( البته این حیاط که مادر میگفت زمینی بزرگ بود که دور و اطراف آن به وسیله درختچه های کوتاه و بلند از حیاط همسایه بغلی ما که گلی خانم بود جدا می کرد . گلی خانم زن پیر و مهربانی بود که با شوهر پیرش در همسایگی ما زندگی می کردند آنها هیچ وقت بچه دار نشده بودند و برای همین من و خواهر و برادرم را به چشم فرزندان خودشان نگاه می کردند ماهم آنها را خیلی دوست داشتیم و از هیچ کمکی برایشان دریغ نمی کردیم.

مادر همینطور که مثل فرفره به دورخودش می گشت و بهر کس کاری را می سپرد زیرلب اظهاراتی هم می کرد مثلا به من می گفت بشکه هارا بردارو زیر لب ادامه می داد  خوب نیست جلوی خان عموو عزیز خانم و علی آقا اینجا اینقدر  ریخت و پاش باشد . و یا به طوطی میگفت زود باش چرا اینقدر طول میدهی می ترسم آ خر کارها ناتمام بماند. و زیز لب زمزمه می کرد انشاالله که همه دخترا سفید بخت بشن .الهی شکر که بخت و بالین خوبی هم نصیبت شد . خوب دل ما پاک بود خدا هم این بخت خوب رو قسمت تو کرد .

خلاصه مادر برای خودش دنیایی داشت وقتی کمی کارش سبک شد به طوطی گفت برو لباست را عوض کن می خواهی امشب آبروی ما را ببری؟ دختر ها آرزو دارند یکی مثل خان عمو در منزلشان را بزند . و زیر لب زمزمه کرد نمیدانم این دختره چشه از صبح تا حالا مثل برج زهر مار است . لب ازلب باز نمیکند . ظهر هم که لب به غذا نزد . خدایا شکرت یکی را هم که تو میخواهی خوشبخت کنی خودش خودش را بدبخت میکند.

خلاصه آنکه مادر راه میرفت و کار میکرد و غر میزد . انگار خان بالا دفعه اول است که به خانه مامی آمد . پیش خود گفتم . همین هفته پیش بود که اینجا بودند . نه کسی لباس نو پوشید و نه کسی به سرو روی خانه پرداخت . مثل اینکه از علی رودر بایستی دارند وبا این فکربیشتر کارهای مادر مرا عصبانی می کرد . یاد چشمهای هیز علی که می افتادم تنم می لرزید میخواستم فریاد بزنم و به مادر بگویم . آخر تو چرا فکر میکنی داری دخترت را خوشبخت میکنی.. وای مادر اگرآنچه را که من میدانم تو میدانستی الان نمیدانم بجای این همه تلاش چه می کردی .؟ اگر میدانستی که علی چه موجود کثیف و رذلی هست اگر میدانستی احساس طوطی به علی چیست . و اگر میدانستی که من گرفتار چه دام وحشتاکی هستم و از همه مهمتر اگر از آینده خبر داشتی و میدانستی طوطی حتی به مرگ راضی تر است تا به این ازدواج .آنوقت چه حالی داشتی . بازهم مثل اسفند بالا و پائین میرفتی تاوسیله ای باشی برای این وصلت ؟ داشتم توی خودم دیوانگی را احساس می کردم . راستی داشتم دیوانه میشدم .من میدانستم که مادر همه اش در این فکر است که طوطی با رفتن به خانه ی خان عمو حتما خوشبخت خواهد شد ولی من میخواستم فریاد بزنم و به مادرم بگویم .

اگر یک کمی از فکر مال و منال عمو بیرون می آمدی می دیدی که داری با دست خودت دخترت را بد بخت میکنی . اما چه کنم که آنچنان در آن لحظه درمانده بودم که نمی شد تصورش را هم کرد . بیچاره طوطی . که مادر دارد اورا ندانسته به  سیاهچالی می اندازد که خدا می داند چه آخر و عاقبتی گریبانش  را خواهد گرفت . مادر بیخبر است . طوطی مضطرب است   و من ناعلاج در پیدا کردن راه حل . من به جائی رسیده بودم که دیگر فکر اصلیم نجات طوطی از این دام بود به شما دروغ نمی گویم در اون حال و هوا انگار عشق و عاشقی فراموشم شده بود و فقط و فقط  واقعا مثل یک برادر دلسوزداشتم دنبال راه چاره ای برای رهائی خواهرم  میگشتم .

ما پسر ها خوب همدیگر را می شناسیم من می دانستم علی چه جور جانوری است و بهمین دلیل هیچگاه نتوانستم با او روابط خوبی داشته باشم .وقتی به خانه ما میامد سعی می کردم دورو بر او پیدایم نشود . مادر و پدر علی خیلی دلشان می خواست علی با من حشرو نشر داشته باشد . آنها معتقد بودند که من بچه عاقلی هستم و مادرم را به خاطر من زن خوش شانسی می دانستند . عزیز خانم اغلب در تعریف کردن من پیش مادر زیاده روی میکر و من حس میکردم او میداند مادر چقدر مرا دوست دارد و با این تعریف می خواست حسن نیتش را برساند و به مادر نزدیک شود . هنوز هم به یاد دارم که چطور زن عمو دست نوازش به سرم می کشید و شاید به خاطر خدا هم بود چون مرا یتیم می دانست . در قدیم حرمت بچه بی پدر را خیلی داشتند می گفتند اگر دل یتیم بشکند دل خدا هم میشکند . خلاصه بهر دلیلی که بود عزیز خانم مرا خیلی دوست داشت منهم او را واقعا دوست داشتم هنوز هم به یاد مهربانی هایش هستم . نگاهش به من همیشه پر از مهر بود . هیچگاه با آنکه پسری حدودا به سن و سال من داشت و خودش هم می گفت پسر خوبی نیست نسبت به من بغض و حسادت نداشت . البته تنها او نبود که به این چشم مرا نگاه می کرد اکثر کسانیکه مارا میشناختند چنین احساسی را نسبت به من داشتند آری من یتیم بودم . از وقتی عقل برس شده بودم و فهمیدم که آقا رحیم پدر ناتنی منست آنقدر برای شناختن پدرم پا فشاری کردم که مادر ناگزیر شد بگوید پدرم که بوده و چرا او زن آقارحیم شده؟ چرا پدرم مرا ترک کرده . کجا رفته ؟ و هزاران سئوال بی جواب که مغز کوچک مرا پر کرده بود . مادر هرگز نمیخواست من اصلا احساس بی پدر کنم . او مایل بود که من آقارحیم را بعنوان پدر بپذیرم ولی من او را ناچار کردم که قصه زندگیم را برایم بگوید او وقتی شروع به سخن گفتن کرد که من حدودا هفت هشت ساله بودم و تا اندازه ای می فهمیدم چه می گوید. از چشمهای مادرم درد و رنجش را حس می کردم .با همان بچه گی  حس می کردم نمی خواهد در این سن و سال مرا با رنجی که کشیده آشنا کند ولی این من بودم که می خواستم بدانم که کیستم . پدرم چه کسی بوده شاید ناخودآگاه می خواستم او را با آقارحیم مقایسه کنم . راستش دقیقا نمیدانم چرا این قدر مشتاق بودم شاید فقط یک حس بود .شاید یک ترس .

مادر بالاخره مجبور شد که برایم تعریف کند  . یادم نمی آید در چه حال و هوائی بودم چشمانم را به دهان مادر دوخته بودم . احساس می کردم او دارد مرا به دنیائی دیگر می برد . دنیائی ناشناخته که سلول سلوم تشنه ی شناختش بود .درست بخاطر دارم که احساس سردشدن می کردم انگار بدنم داشت یخ می کرد . به اواسط داستان که رسیدم این سرما زدگی بحدی شد که دندانهایم را برهم میفشردم که مادر متوجه نشود که دارم می لرزم . هیجانی ناشناخته تمام وجودم را فرا گرفته بود . اولین کلمه ای که مادر برزبان راند این بود"پدرت" ومن احساس کردم مزه ی شیرین این کلمه را و زیباتر اینکه احساس کردم با همان سن کم که مادر از گفتن این کلمه درد نبودن پدرم را هنوز فراموش نکرده

پدرت مردی آبرومند و کم بضاعت بود  حتی کمتر از آقا رحیم . او با دوختن زین و یراق اسب و قاطرکه آن روزها کار آبرومند و با در آمد خوب بود  امرار معاش می کرد. در کودکی پدرش را از دست داده بودو همراه مادرش از دهات اطراف آمده بود اینجا و مسکن کرده بود . پدرت می گفت ،مادرم به خاطر عذابی که فامیل شوهر به او میدادند کوچ کرده و به اینجا که خیلی از ده خودشان دور بوده آمده است . . پدرت مردی صبور و ساکت بود . خانواده منهم از وضع خوبی برخوردار نبودند و پدر من خیلی خوشحال میشد که هرچه زودتر شر دخترانش از سرش کم شود پدر من رعیت بود عباس " پدر تو" با مادرش در همسایگی ما خانه ای گرفته بودند مادر عباس دوخت و دوز می کرد و عباس که کمی از آب و گل درآمد به خاطر دوستی و نزدیکی که با ماداشتند مادرش  به مادرم پیشنهاد کرد که مرا به عقد عباس در آورند و پدرم از این پیشنهاد بسیار خوشحال بود چون هم عباس را میشناخت و میدانست که پسرکی پاک و درست است و هم مرا شوهر میداد و یک نان خور از خانه اش بیرون میرفت . بنا براین به قول خودش درحق عباس پدری کرد و خودش پیشقدم شد و مرا به عقد عباس در آورد . عباس پدرت 16 ساله بود و من 10 ساله بودم . یکسال بعد اززندگی مشترک من و پدرت  مادر شوهرم  مریض شد و به رحمت خدا رفت . مادر عباس خیلی پیر نبودزنی بسیار مومن و مقدس بود خیلی درد کشیده بود گاهی برایم درد دل میکرد او از اینکه عباس به سرو سامانی رسیده بسیار خوشحال بود میگفت خیالم از طرف زندگی عباس جمع است . متاسفانه در اثر یک ذات الریه بسیار شدیدزندگی را بدرود گفت و عمرش کفاف آنرا را نداد که خوشی پسرش را ببیند گو اینکه من و عباس هم خوشی نکردیم . . من خیلی بچه بودم هنوز خوب و بد را تشخیص نمیدادم . ولی پدرت بسیارجوان پرتحملی بودوبعداز 4سال خداترا به ما داد.وعباس ازخوشحالی درپوست نمی گنجید .
سه شنبه 17 اسفند 1395 00:18
روزتون پر از رنگهاى قشنگ پر از خبرهاى خوب[بوسه] سرشار از انرژى مثبت یه عالمه لبخند خیلی افتخار میدید پیش من هم بیاین
دوشنبه 16 اسفند 1395 20:44
لطفا از وب سایت نامیا دانلود دیدن فرمایید.
با تشکر از شما
www.namiadownload.ir
-----------------
ارسال شده توسط ربات ارسال نظر Yo Blog Spammer
yospammer.tk
دوشنبه 16 اسفند 1395 16:34
کاش امشبم آن شمع طرب می‌آمد

وین روز مفارقت به شب می‌آمد

آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست

ای کاش که جان ما به لب می‌آمد


((رهی معیری))

دوشنبه 16 اسفند 1395 16:34
سلام داداش جون. به خوبی شما منم خوبم. کاش ستاره سهیل بودم

ممنون که اومدی
حبیب غریبی
سلام خوشحالم که دوباره شما را میبینم خداروشکر امیدوارم خوب باشی و پیش پیش عیدت مبارک

نویسنده

    حبیب غریبی
    تعداد پست ها: 212

درباره سایت

نمایه من

درباره سایت

به نام پروردگار هستی بخش

با سلام خدمت شما بزرگواران عزیز و مهربانم

مدتی قبل بر آن داشتیم که انجمن ما در تلگرام باشد اما متاسفانه هر بار با یک مشکلی رو به رو بودیم از انجمن طلوع تا به باران و به گروه نیم دری و پنجره تا به محفل ادبی و هنری شاپرک حال نمیدانم این مشکلات بر میگرده به خود بنده یا چیز دیگه ای هست و یا اشخاصی دوست ندارن ما در تلگرام باشیم به هر حال بعد از مدتها آمدیم و سایت را دوباره ساختیم این بار و با برنامه ایی کاملا متفاوت . بانک شاعران جوان . یک سایت که شعرهای انجمن هایی که به هر حال منحل شده را دوباره بازسازی خواهد کرد . و هر شب ما یک شاعر در پست مورد نظر خواهیم داشت . علاوه بر این برنامه ها انجمن نیایش که مدیر اصلی آن خانوم نوران هستن هم ما در آن انجمن و یکی از مدیران خواهیم بودم و اشعار همین طور آن جا هم بازتاب داده خواهد شد و برنامه هفتگی که داریم به صورت مستقیم و کارشناسی شده انجام خواهد گرفت و همین طور اشعار در روزنامه نسل فردا ، یک روزنامه تحلیلی و هنری در اصفهان به مدیریت سرکار خانوم عصمت ورپایی چاپ خواهد شد .


پی نوشت : تمامی پست های مورد نظر در بخش موضوعات سایت دنبال کنید

آدرس صفحه شخصی بنده درتلگرام
شماره تماس
09164772953


habib01367@


آدرس کانال بنده به اسم طاقچه

th1367@


آدرس کانال انجمن نیایش (( که اشعار و نقد بررسی و تحلیل انجا برگزار خواهد شد ))

ghadiminoran@


روزنامه نسل فردا (( اشعار دوستان این سایت و انجمن نیایش در این روزنامه چاپ خواهد شد ))

http://www.nasle-farda.ir/

موضوعات

آخرین پستها

موضوعات

آخرین پستها

صفحه اصلی سایت

آرشیو

پیوندها